please Wait ... |
|
|
آه اگر روزی نگاه تـــــو مونس چشمان من باشد نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387 ساعت 16:50 توسط یه دیونه بچه ها صبحتان بخیر... سلام درس اول فعل مجهول است فعل مجهول چیست میدانید؟ نسبت فعل ما به مفعول است ..... در دهانم زبان چو آویزی در تهیگاه زنگ میلغزید صوت ناساز آنچنان که مگر شیشه بر روی سنگ میلغزید ساعتی داد آن سخن دادم حق گفتار را ادا کردم تا ز اعجاز خود شوم آگاه « ژاله » را زان میان صدا کردم « ژاله » از درس من چه فهمیدی؟ پاسخ من سکوت بود و سکوت بود ده جوابم بده کجا بودی؟ رفته بودی به عالم « هپروت »؟ خنده دختران و غرش من ریخت بر فرق ژاله چو باران لیک او بود غرق حیرت خویش خشمگین انتقام جو گفتم بچه ها گوش ژاله سنگین است دختری طعنه زد که نه خانم درس در گوش ژاله یاسین است باز هم خنده ها و همهمه ها تند و پیگیر میرسید به گوش زیر آتشفشان دیده من « ژاله » آرام بود و سرد و خموش رفته تا عمق چشم حیرانم آن دو میخ نگاه خیره او موج زن در دو چشم بی گنهش رازی از روزگار تیره او آنچه در آن نگاه میخواندم قصه غصه بود و حرمان بود ناله ای کرد و در سخن آمد با صدایی که سخت لرزان بود « فعل مجهول » فعل آن پدریست که دلم را ز درد پر خون کرد خواهرم را به مشت و سیلی کوفت مادرم را از خانه بیرون کرد شب دوش از گرسنگی تا صبح خواهر شیرخوار من نالید سوخت از تب شب برادر من تا سحر در کنار من نالید از غم آن دو تن دو دیده من این یکی اشک بود و آن خون بود مادرم را دگر نمیدانم که کجا رفت و حال او چون بود گفت و نالید آنچه باقی ماند هق هق گریه بود و ناله او شسته میشد به قطره های سرشک چهره همچو برگ لاله او ناله من به ناله اش آمیخت که غلط بود آنچه من گفتم درس امروز قصه غم توست تو بگو من چرا سخن گفتم فعل مجهول فعل آن پدریست که ترا بیگناه میسوزد مادری بی پناه میسوزد. (سیمین بهبهانی) نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 4:34 توسط یه دیونه دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي بود پريشان شد آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از او بگيرد داد زد و بد و بيراه گفت خدا سكوت كرد جيغ كشيد و جاروجنجال راه انداخت خدا سكوت كرد آسمان و زمين را به هم ريخت خدا سكوت كرد كفر گفت ، سجاده دور انداخت خدا سكوت كرد دلش گرفت و گريست ، به سجده افتاد خدا سكوتش را شكست گفت: اما يك روز ديگر هم رفت تمام روز را به هيچ از دست دادي تنها يك روز ديگر باقيست بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن لا به لاي هق هقش گفت اما با يك روز با يك روز چه كار ميتوان كرد خدا گفت آنكس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند گويي كه هزار سال زيسته و آنكه امروزش را در نمي يابد هزار سال هم به كارش نمي آيد آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت حالا برو زندگي كن اما او مات و مهبوت به زندگي مي نگريست كه در دستانش ميدرخشي ميترسيد راه برود و زندگي از لاي انگشتانش بريزد بعد با خودش گفت وقتي فردايي ندارم نگه داشتن اين يك روز چه فايده اي دارد بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم زندگي را به سرو رويش پاشيد زندگي را نوشيد زندگي را بوئيد و چنان به وجد آمد كه ديد ميتواند تا ته دنيا بدود ميتواند بال بزند او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد زميني مالك نشد مقامي بدست نياورد اما... او در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد كفش دوزكي را تماشا كرد سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد به آنهايي كه او را نميشناختند سلام كرد براي آنهايي كه او را دوست نداشتند از ته دل دعا كرد و او در همان يك روز آشتي كرد ، خنديد و سبك شد لذت برد و سرشار شد بخشيد و عاشق شد ، عبور كرد و تمام شد او در همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند امروز او در گذشت كسي كه هزار سال زيست. نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 3:8 توسط یه دیونه |
Designed by Mohammad . Copyright © 2006-07 mdfi.blogfa.com