تبليغاتX
..::"" نوشته های یه دیونه ""::..
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

تو همونی که با یک نگاش
میخوام بشم عاشق چشاش

اگه کسی بخواد تو رو بگیره
اونو میشونم سر جاش

آخه تو عزیز قصه هامی
آخه تو شعر روی لبامی

آخه جون تو بسته به جونم
اگه بری دیگه نمیتونم

آخه اسم تو رو که میارم
میشی همه دار و ندارم

از چی میترسی مهربونم
من که رو عشق تو موندگارم

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

خدایا مرا آن ده که مرا آن به


حرف دلم :
خدایا هدفم از زندگی کمک به خلقته. کمک کن که پیروز باشم و شرمنده خلقت نشم.
موفقیت دوستان و آشنایان یعنی خوشبختی من. خدایا کمک کن همشون به هدفشون برسن. موفق باشن.مشکلاتشون رو رفع کن. همشون سلامت باشن.
خدایا منو ببخش که گاهی وقتا ازت دور میشم. خدایا مواظب مامان و بابام باش.
خدایا دو نفر رو توی این دنیا دارم که حاضرم جونمو براشون فدا کنم. تمنا میکنم کمکشون کن موفق باشن. برای همیشه کنارم باشن. همه درد و بلاها رو ازشون دور کن.هیچ وقت اونا رو ناراحت و غمگین نبینم. کمکم کن که بتونم براشون مفید باشم. از گناه و معصیت دورشون کن. روح و جسمشون سلامت باشه. بهشون آرامش روح بده.
داداشیم یه بیماری داره میخوام که شفاش بدی. حاضرم که دردش رو به جون بخرم.
عزیزم مهربونم همه هستیم آره اونو میگم اونی که یه بار شفاش دادی اونی که رضا جون شفاعتش رو کرد.اینبارم لطفت رو شامل حالش کن. قسمت میدم که همه دردها رو از وجودش دور کنی. همیشه سلامت باشه .
خدایا خودت میدونی که بی ریا دارم باتو حرف میزنم. اینو گفتم که بعضی ها فکر نکنن دارم خود نمایی میکنم.

خدایا خدای مهربون خدایی که بنده هاشو دوست داره. بنده هایی که خوبیشونو میخواد خواهش میکنم مسیری پیش رومون بذار که به صلاحمون باشه و باعث نشه که از تو مهربون دور بشیم . 
روی این بنده حقیرت رو زمین ننداز.به لطف و کرامتت محتاجیم.

دوستتون دارم



نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384 ساعت 16:42 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


يه چيزي در مورد { ..::: خودم :::.. }

بع بع بع بع......ع...ع.. ب...عع...ع ب..ع...ع................ع پخ پخ ( بيچاره )

عيد قربان مبارك

سلام ديونه ها ازتون ممنونم كه اين طرفا پيداتون ميشه
امروز اومدم كه در مورد خودم مطالبي در وكنم. كه با كلاسش ميشه بيو بيو چي بود ..
بيو شيمي نه نه بيو متالو‍ژي
اي بابا اينم كه نيست. بيوه هه هه اين كه به من ربط نداره حالا نميدونم چي بود
چند وقت پيش تولدم بود اما وقت نداشتم بيام نت . اون چند كلمه هم كه نوشتم براي اين بود كه
گفتم حيفه روز تولدم آپ نكنم
البته روز تولدم خونه نيومدم. آهان يادم اومد ميشه بيوگرافي . ديدين بلدم. فكر كردين من نوفهمم. درست فكر كردين
اوه من كي بيدم ؟ نودونم خوب بيييييييد

خب بريم سراغ بيوتلگرام اوه چيز شد همون بيو گرافي
اسم: محمد
شهرت: اسم بزرگ خاندان
نام پدر: خودش
قد: يه چيزي در حدود ۱۰۹/۰ مايل - يا ۱۷۵/۰ كيلومتر- يا ۵/۱۷ دسي متر- يا ۵۲۲/۰ يارد -
يا ۷۴/۵  فوت - يا ۹۸/۶۸  اينچ
وزن: چيزي در حدود چند كيلو و 760 گرم
رنگ پوست: ته گرفته
رنگ چشم: قهوه اي مايل به بنفش
رنگ مو: خَره مايي اوه اشتباه شد خُرمايي. البته ديگه رنگ و رويي نمونده. بهتر بگم مشكي با مخلوط سفيد
سال تولد: ؟=9-4÷1+362-26+49-86+568
شغل: فعلن دوران بدبختي
مدرك تحصيلي: ديپلم مكانيك
تعداد خواهر و برادر: فقط دوتا داداش
رنگ مورد علاقه: مشكي
ميوه : توت فرنگي
حيوان: بزززززززززغاله
تيم فوتبال: جوراب فروشان اداره گاز
ورزش: پرتاب جانباز با ويلچر. ( مدال هم گرفتم البته در سطح كشوري )
بازيگر سينما: لئوناردو احمدپوراصل لندني ( دیدینش سلام منو برسونین )
دختر: دیگه سوال سیاسی نپرس دیگه اهه
كامپيوتر: شبيه سازي شده جزء كوچكي از مغز
تلویزيون: مزخرف
راديو: باهاش حال ميكنم. ( آخه با مخاطبش خيلي خودمونيه. راحت حرفش رو ميزنه )
كتاب: نباشه ميميرم ( البته كتابي باشه كه چيز جديدي يادم بده كه قبلا بلد نبودم )
خانه: قفس آدما
تلفن: صدا به دور بر. وسيله اي كه 24 ساعته بايد اشغال باشد
بالش: آخ خوابم وياد
پشه: بهش رو بدی باند فرودگاه میخواد
آسمون: سرفم گرفت چقدر دوديه
بسته ديگه خسته شدم
يكشنبه دوازدهم دي ماه سال شصت و يك شمسي برابر با هفدهم ربيع الاول 1403 قمري
مطابق با دوم ژانويه 1983 ميلادي .
ساعت حدود 11 صبح. بيمارستان فرح ( كه اسم جديدش اکبر آبادی ) واقع در مولوی.
يه نوزاد پسر به دنيا اومد. ايييي بابا چقدر وق ميزنه بسته ديگه كر شدم. آره من بدنيا اومدم.
به پيشنهاد خانواده پدرم ( مادرش ) قرار بود اسم منو قاسم بذارن

واي اگه اسمم قاسم ميشد چي. اما به لطف پروردگار من نجات پيدا كردم. به مناسبت اينكه روز تولد حضرت محمد بدنيا اومدم. اسمم شد محمد. البته اين تنها دليل نبود. دليل دوم اينكه روي ساق پاي چپ مامانم خال يا بهتره بگم لكي وجود داره كه مادرزاديه.
اگه درست بهش توجه كني نوشته شده محمد. من خودم باورم نميشد اما واقعي بود. به بعضي ها كه گفته بودم باور نميكردن اما وقتي ديدن دهنشون وا موند.
خدايا شكرت از دست قاسم راحت شدم.
نميدونين چه حالي ميده . روز تولد حضرت محمد بدنيا اومدم به همين خاطر سالي دوبار تولد ميگيرم. يه بار تولد خودم يه بارم تولد حضرت محمد.
به قول يسنا جونم فوز دلتون
سرعت در زمان: آغاز زندگي . طفوليت . كودكي .بيشتر از 70 درصد دوران كودكيم خونه مامان بزرگم ( طرف مادرم ) بودم.
چه دوراني بود . از ترس از وحشت زير پتو مخفي ميشدم گوشامم محكم ميگرفتم. هر روز صداي هواپيما مياد. چهار سالم بود كه از نزديك انفجار يه موشك رو ديدم. پناهگاه. تموم شد سال 68 اول دبستان . چقدر شيرين بود. عاشق كتاب بودم .
هميشه كتابهاي خالمو كش ميرفتم.خرداد 68 كارناممو گرفتم خوشحالم اما همه ناراحتن دارن گريه ميكنن. همه همه . چي شده ؟؟؟؟؟     ..............امام مرد................
دوران ابتدايي چقدر سريع گذشت. كلاس پنجم بودم كه دوچرخه
BMX 16 خريدم. توي محل چه پوزي ميدادم.
کوچ کردیم. تهرانسر. چه جای با کلاس و آرومی بود( اون موقعه ها ). ساكن شديم
خيابان 23 ساختمان ۱/۴ طبقه دوم . خونه قشنگي بود
تابستون . من كلاس زبان ميرفتم حسابي راه افتاده بودم. دوران راهنمايي. 
يه بهار... اولين نامه عاشقانه دستم رسيد . بد موقعه اي بود سال سوم راهنمايي بودم باعث شد دو تا تجديد بيارم. خودمو خلاص كردم.حوصله شو نداشتم.راحت شدم .
حالا درس
دبيرستان . سال اولش تموم شد يه آزمون بپر توي هنرستان بهترين دوران زندگيم.
پيدا كردن سه تا دوست كه برام مثل برادر بودن سجاد. محمد. مازيار. اواسط سال دوم رفت و آمدهاي خانوادگي شروع شد.
اولين دعوت از طرف سجاد. اونروز چقدر خوردم. مازيار و محمد داشتن آتيش ميگرفتن. بعدش نوبت من بود. و بقيه...
سال سوم سجاد عاشق شد . سارا . برو بيايي داشت. مازيار هم كه بلاي جون دخترا بود. من و محمد هم كه تو نخ روزگار خودمون بوديم.
همگی با هم پيش ميرفتيم اما يواش يواش وضعيت خراب شد . اول محمد ديپلم گرفت . بعد سجاد . بعد من . مازيار هم كه ..........
كه هيچ وقت نتونست بگيره.
سجاد رفت سربازي . محمد دانشگاه بندر انزلي قبول شد. منم ميرفتم آموزشگاه بعدشم سركار.مازيار هم آواره روزگار سركار ميرفت اما با رفيقاش بود كه لعنت به اون رفيقاش.
سجاد رو تنها نذاشتم هر چند روز يكبار زنگ ميزدم. چند بارم رفتم شمال پيش محمد.
با مازيار مغازه زديم اما چند ماه بيشتر دوام نياورد.
برجهاي دوقلو اومدن پايين ما هم كركره رو آورديم پايين.

گذشت. روزگار چرخش پنچر شد. ايست بايد پنچري بگيريم. پسر اون آچارو بده. آچار 21 رو بده حواست كجاست. جك و بخوابون تموم شد. رووشن کن بریم 
بيشتر وقتا ميرفتم به پدر بزرگم كمك ميكردم. سال 81 آخراش بود. سجاد سربازيش تموم شد. صد دفعه بهش گفتم زود زن نگير .
آقا كارتش رو نگرفته زير سرش بلند شد. خلاصه رفتيم عقد كنون. همه فاميلاش مارو تحويل ميگرفتن. مازيار از هيچي خبرنداشت اما محمد باخبر بود.
مراسم جالبي بود. منو مامان باهم رفته بوديم. بيچاره مامان غريب بود. كسي رو نميشناخت. اما نه يكي هست . دوست خواهر سجاد كنار مامان بود. با خانوادش اومده بود.
آماده ه ه
   بپررررررررررررررررر . فردا دوباره جشنه محمد هم اومد.
گذشت . سال 82
ارديبهشت بدترين ماه بود. بعداز برگزاري مراسم ختم يكي از فاميلا.برگشتيم خونه حسابي خسته بودم . 17 ارديبهشت. شب نسبتا آرومي بود . خوابيدم .
يه خواب وحشتناك ديدم. اما نه واقعيت بود. ساعت 5 صبح. داستان پرواز بود. پرواز آدما.
5:20 خونه مازيار اينا . باورم نمیشه براي هميشه رفت. خيلي سخت بود.
مراسمش رو به گردن گرفتم با كمك بچه ها همه كار را رو كرديم. از بچه هاي نزديك
نذاشتم كسي لباس عزا بپوشه. همگي كت و شلوار . پيراهن سفيد با كرابات سرمه اي . رفت. ... اما خیال روش همیشه همره ماست
تير ماه شمال مراسم جشن سجاد. خوش گذشت اما جای یکی خالی بود . دلتنگی میکردم اما نمیدونستم برای کی. شاید مازیار. اما نه یه حس دیگس...........
سال 83 بازم مشغول كار هستم. تابستون. جشن عروسي سجاد.
ديونه ها دارين چي ميخونين شد دفتر خاطرات.
تير ماه عهد بستم با..... خدایا هیچ وقت ازم دورش نکن.خدایا مراقبش باش.
ديگه بسته الانم كه اينجام خدارو شكر .   خدایا شکرت

نميدونم چي شد آخه اين بيوگرافيه يا بيو خاطرافي
بابا شما ديونه ايد كه داريد ميخونيد.

يسنا جونم و متين عزيزم دوستتون دارم


مواظب خودتون باشين
فداتون بشم
يه ديونه





نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384 ساعت 21:50 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


یه چیزی در مورد { هيچي }

سلام
الان نمیخوام آپ کنم

فقط میخوام از یسنا جونم تشکر کنم

عزیزم خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم که حالت بهتره
و امروز سرحال بودی. شیطونکم فدات بشم

خوب اگه خدا بخواد فردا آپ میکنم.البته آخر شب. خوشحال میشم اگه سر نزنین
آخه میترسم سرتون بشکنه
نمیدونم شما هم این مشکل دارین یا نه آخه کامنت هیچکس رو نمیتونم باز کنم
حالا نمیدونم مشکل چیه. از بلاگفاست یا سرور اینترنتمه
خلاصه اگه براتون نظر ندادم دلیلش اینه
 خب تا بعد

متین جان خبری ازت نیست نگرانت شدم.

یسنا جون مواظب خودت باش

نانازم فدات شم
یه دیونه
۲۲:۴۵
متین جان الان دیدم که آپ کردی اما شرمنده نمیتونم نظر بدم چون باز نمیشه
داداشی خوشحال شدم آپ کردی. برات میل زدم. ما رو بی خبر نذار
تو هم نگران نباش مطمئن باش ما کنارت هستیم. البته اگه من زیادی نباشم
داداشی قرار نیست دلت بگیره ها گفته باشم

یسنا جون تو هم نظر دادی مرسی. مرسی عسلم من خوبم
خب من برم دیگه
فداتون بشم
یه دیونه



نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1384 ساعت 22:28 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


یه چیزی در مورد { ..::: تولدم :::.. }

سلام دیونه ها سلام
خوفید
اومدم بگم که امروز یعنی ۱۲ دی
تولدمه
اون شمارش معکوس هم برای تولدم بود
راستش وقت نداشتم تا هروز شماره بزنم
الان کلی مطلب داشتم که بنویسم اما بمونه
برای یه وقت دیگه. الان فرصت ندارم

تولدم مبارک


اینم کیک تولدم البته توی دنیای مجازی



از داداش متین و یسنا ممنونم که به فکر من هستن.

همچنین از
یسنا بی نهایت ممنونم. چون این چند روز

از حضورش فیض بردم. اصلا همراهی اون برام یه افتخاره

میخوام همه بدونن که وقتی خنده
یسنا
رو میبینم

دیگه از این دنیا هیچی نمیخوام. بخدا دارم واقعیت رو
میگم. وجود اون یعنی هستی من

یسنا نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم

کلمات قادر نیستن احساس منو بیان کنن
ساده بگم متشکرم

مطمئن باشید در این رابطه حتما دوباره مطلب مینویسم
مواظب خودتون باشید
اما خیلی خنگ هستید که مییاید اینجا
تا بعد



نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1384 ساعت 0:22 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


یه چیزی در مورد { تعداد بازديدها }

هااااااااااااااااااااااااااااا
سلام .چطورین. خوبین
میگم که دیروز کنتور بازدیدها روی ۶۲۰ بود اما امروز رسیده به۱۰۶۷
یعنی یه روزه ۴۰۰ بار این سایت بازدید شده
بابا یعنی اینقد محبوب شده
اما نه فکر کنم کنتور قاطی کرده
راستی امروز شد

۶

یادتون نره

یسنا جونم دو شغله شده
امیدوارم موفق باشه. اما یه جورایی نگران سلامتیش هستم
الان اولشه انرژی داره اما رفته رفته روش اثر میذاره. میترسم که ..........
خدا نکنه.
دیونه روانی مواظب خودت باش

متین جان مطلبت هم جالب بود . در اولین فرصت منم در این رابطه یه مطلب مینویسم

چیزی برای گفتن ندارم
تا بعد برید بمیرید



نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1384 ساعت 21:52 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


یه چیزی در مورد { .:: دي ::. }

!!!  اخطار به همه !!!

دی ماه از راه رسید مواظب باشید
خب از الان شمارش معکوس شروع ميشه. بشمرید البته معکوس

۱۰


راستی یکشنبه هم تولد حضرت مسیحه
الان دنیای اطراف ما چه خبره. همه در جنب و جوش هستن
یادتون نره فردا میشه

۹

حالا آخرش میفهمید قضیه چیه
امروز بیست و دوم دسامبره تا اول ژانویه چیزی نمونده
هوا سرد شده . زمستون دو روزه که اومده چترش رو پهن کرده
وای چه فصل خوبیه . همه یخ میکنن
البته
یسنا جونم از سرما خوشش نمیاد
چله بزرگه که هوا صاف بود. خدا کنه چله کوچیکه هوا برفی باشه
این ماه کوچیکترین ماهه آخه از دوحرف تشکیل شده
دال و ی
دیدین راست گفتم
فعلا همین قدر بسته

داداش متین از نظرت ممنونم . چشم نهایت سعی ام اینه که یسنا جونم رو تنها نذارم
اما خودت میدونی که زمان من چقدر محدوده. تشکر که به فکرش هستی

یسنا جون مواظب باش زیادی ولخرجی نکنی. بی خیال دیماهی ها.
البته آبجی و بابا قضیه شون فرق میکنه. راستی امروزم که
تولد باباست. تبریک بگو
به این داداش
متینت هم بگو اینقد دلش نگیره
بگو هواسش رو جمع کنه یوقت دیدی رفتم خودم دلش رو گرفتم
هاهاهاهاهاهاهاهاهاها
خوب عزیزکم مواظب خودت باش
فردا هم یادت نره
فدات شم
یه دیونه

یکساعت بعد

بعد از تلفنی حرف زدن با یسنا جونم


یسنا کجایی که منو وکشتن
این دوتا رو میگم دیگه . براشون کرم وریختم . دوتایی افتادن به جونم
تازه یه چیزی حامد هم کمکشون کرد
اما یه حالی وده . وقتی کرم میریزم دیونه میشن
الان مهیزاد داشت سره سعید رو میشست ( سعید بخاطر دستش خودش نمیتونه )
منم خیسشون کردم . سعید نمیتونست تکون بخوره . موهاشو گرفته بودم میکشیدم
داشتیم یه چیز میخوردیم ( نمیگم که دهنتون آب نیفته ) سهم اونا رو هم کش رفتم
اینقد چرت و پرت گفتم . همش پریدم وسط حرفاشون .
نمیذاشتم مهیزاد یه کلمه هم حرف بزنه. پارازیت 
وای چقدر کرم ریختم

كرم ريزون 
آخ آی اوی  همه جام درد میکنه . تا میخوردم  زدنم
یسنا جون من نمیدونم باید همممممشو تلافی کنی
اینا منو تنها گیر آوردن
بعدشم همه بهت سلام رسوندن

یسنا جون یه دنیا  نه نه نه کمه به اندازه تمام هستی اییی بازم کمه
چی بگم  به اندازه ای که توی این دنیا جا نشه
ازت ممنونم که زنگ زدی . بخدا خیلی خوشحال شدم
مرسي مرسي مرسي مرسي مرسي
يسنا جون مرسي
مواظب خودت باش ديونه
فدات شم
يه ديونه



نوشته شده در جمعه دوم دی 1384 ساعت 20:54 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت



Designed by Mohammad . Copyright © 2006-07 mdfi.blogfa.com