تبليغاتX
..::"" نوشته های یه دیونه ""::..
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

تو همونی که با یک نگاش
میخوام بشم عاشق چشاش

اگه کسی بخواد تو رو بگیره
اونو میشونم سر جاش

آخه تو عزیز قصه هامی
آخه تو شعر روی لبامی

آخه جون تو بسته به جونم
اگه بری دیگه نمیتونم

آخه اسم تو رو که میارم
میشی همه دار و ندارم

از چی میترسی مهربونم
من که رو عشق تو موندگارم

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

دنیا مثل بازی گل یا پوچه – با تو گله ، بی تو پوچه

روی طاقچه گل شقایق میکارم

سبز خواهد شد و سراسر اتاق را در بر خواهد گرفت

 عطرش هوش را از یاد ما خواهد برد          

      و ما به سرزمین رویاها سفر خواهیم کرد

                              تا قله عشق پیش خواهیم رفت                          

 

     ای سلطان وجود من! ای همیشه جاوید!

دلم بی تو مرگ را می طلبد

 

بی تو یک لحظه آرام و قرار نخواهم داشت

    و زندگی برایم یعنی حبابی در دریا

                    ای سرو قامت من

مرا دور مکن از سرزمین نیلوفرهای خاکی

    مرا دور مکن از سرزمین پونه های وحشی

       در یک آلاچیق کوچک میتوان خوشبخت بود!

میتوان کلبه چوبی بنا کرد
    و محبت را بر جای چراغ آنجا آویخت
         میتوان خوشبخت زیست و خوشبخت مرد      

                 میتوان در لیوان شیشه ای آب شنا کرد

                               میتوان بجای غذا هوا خورد

                 میتوان نفس نکشید اما عشق داشت

         میتوان زیست بی غذا، بی آب،  بی هوا

     میتوان مرد بی تو...

میتوان...

 

شاید فکر کنید که این مطلب رو برای عشق گم شدم یا برای عشق تازه ( که ندارم) نوشتم

نه

عاشق بودن و دوست داشتن فقط این نیست که پسری به دختری دلباخته باشه یا بلعکس
عشق بالاتر از این حرف هاست که توی ذهن بشر نمیگنجه

اینو برای کسی نوشتم که همیشه در کنارم بوده

اما

حتی برای یکدفعه هم بهش نگفتم که دوستت دارم
تقدیم به کسی که همه هستی ام  از اونه

دوستت دارم



نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 6:35 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


قطار زمان

مربای هویج گلرنگ، محصولی جدید از شرکت هاکوپیان پیشرو در صنعت الکترونیک
یکبار امتحان کنید برای همیشه شگفت زده شوید. تلفن :  ∞ - ⅝ +501 √1
 
(دوستان تبلیغات شما هم پذیرفته میشود. //// صد در صد رایگان \\\\)

 

سلااااااااااااااااااااااام . دیونه دیونه دیونه دیونه دیونهههههههههههههههههههههههههه

خوبین؟ من خوب ... نمیدونم هستم یا نه. آخه چند روزه که نرفتم تیمارستان. 

یه سوال تا حالا تیمارستان رفتین؟

من؟  تا دلتون بخواد . روزبه. امین آباد. آزادی. نواب صفوی. ایرانیان و...

 

ببینم مترو سوار شدین . به به همه مترو بازن. دیدین که یه تیمارستان سیاره. توی ایستگاه وقتی در باز میشه آدما مثل آهنربا هم قطب همدیگرو دفع میکنن. یکی هل میده تو یکی هل میده بیرون. خیلی باحاله

 

وقتی میخوای سوار بشی باید اولا دیونه تمام عیار باشی.

دوما در ورزشهای رزمی حرفه ای باشی

همچون =  پرش از روی جوب بزرگ . کاراته با کمربند سگگ دار بزرگ.

ژیمناستیک البته ژیملاستیک تیوبلس یا تیوبدار بهتره چون بعدن میشه بادش کرد.

پرتاب آدم با مانع. شنا و زیرآبی برای حبس نفس برای مدت طولانی.

 بارفیکس با یک دست و...

ساعت هفت صبح . بالاخره سوار میشی . کمک له شدم. کسی دست چپ منو ندیده .

آییی کور شدم آقااااا  مواظب باش شصت پات رفت توی چشمم. مامان .
من مامان مو میخوام کمک. من میخوام پیاده شم .
( دکمه قرمز برای صحبت با اپراتور)

بیپ

- بله بفرمایید
آقای خلبان جون مادرت لنگرو بنداز میخوام پیاده شم
- آقا شما حالتون خوبه؟
ممنون مرسی شما چطوری؟
- مزاحم نشید. تق
بی ادب. آخ جون خشکی . رسیدیم. در باز میشه

وای اینو یادم رفته بود برای پیاده شدن علاوه بر موارد بالا
باید سه سال بپیش بروس لی کار کرده باشی .
هفت سال هم توی معبد شائولین ریاضت کشیده باشی.
منم بلد نیستم باید صبر کنم که قطار برسه ایستگاه آخر.


راستی گفتم قطار تازه یادم افتاد که میخواستم چی بنویسم. درباره قطار زمان

وقتی سوار ترن که هستی وقت خیلی دیر میگذره همش تو این فکر هستی کی  میرسی. 

 البته در این موقعه وجود یه هم صحبت خیلی کمک میکنه. یه روز
 اگه وقت کردین نیم ساعت توی ایستگاه وایستین ببینین چه خبره.
ترنها تند تند پشت سر هم میان و میرن . یه عده بدو بدو میرن که سوار شن
یه عده هم با کله میپرن روی پله برقی که برن بیرون.
البته قطار کرج که فرق میکنه همه منتظر سوت داور هستن تا دوی ماراتون راه بندازن.

این همه قطار این همه آدم  کجا میرن چی کار میکنن . تا حالا بهشون توجه کردین.
به کاراشون . به شخصیتشون. به گذشتشون به آینده شون .
یه پیر مرد افتاده که روزگاری برای دید زدن دختر همسایه از دیوار راست بالا میرفت
  یا جونی که توی خیابون یه چرخ میزنه فردای روزگار از فرط پیری روی چرخ دستی میزارنش و...

زیاد فکر نکنین . آخه دیونه ها که فکر نمیکنن.
بازم میگم  آخه دیونه ها دارین چی میخونین

واقعا که دیونه هستین

یه شعر از مانی مینویسم درباره  همین موضوع . ببینین چطور توصیف کرده

 

در کوپه قطار
          دو زن نشسته فرارویم.
یکی مچاله در پنجه کهنسالی
یکی ستاره شاداب مشرقی
قطار، در سکوت تونل میکشد.


پیرزن را
           چهره چروکیده
                     به واپس ورق میزنم
در جستجوی سیمای جوانسالی اش
                     و نمیابم.
چیزی زیبا در این جهان گمشده ست.
گلبرگهای تازه زیبایی را

          در چهره شکفته دوشیزه
                    به پیش ورق میزنم
در جستجوی سیمای پیری اش
                      و نمیابم.
چیزی تلخ در نفسهای زمان نهانست.

آینه ام را
چهل بار به واپس ورق میزنم

تا سیمای نخستین خویش را بلکه بیابم
و چهل بار به پیش
          در جستجوی چهره مرگم
                     و نمیابم.
پرسشی وهمناک در هوش پنهان دقایق هست.

با آنکه قَدَری نسیتم
میدانم اما که ما را تقدیری نیست
مگر طراوت خود را
            قطره قطره
                       بر لبان خشک زمان بپاشیم
و مرگ خویش را
           جرعه جرعه
                       از پستان آن بنوشیم.

در کوپه قطار
دوشیزه ای که بی خبر از پیری
           سرخگلی بر گیسوانش نشانده
و زنی پیر که در جستجوی مرگ
           سر بر سکوت خویش خمانده.

در قطار زمان

گویی که منم که در برابر خود نشسته ام.
                                                  مانی ( مهرماه 1369)



نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 2:24 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


واگویه های پنهان

کدام چشمه
            از آبهای خویش تواند نوشید؟
از سیبهای خویش کدامین درخت
                     تواند چشید؟
کدام آفتاب
         امواج رخشه های پراکنده را
              واپس تواند آورد؟
( زیبایی تو نیز
           بر روزگار تیره من تابید

                        بی آنکه واپس آید؟)
کدام
با من بگو کدامین کشته
          آوای واپسین و
               پیمانه شکسته جانش را
                   بدست، باز تواند آورد؟
(و روزهای من نیز
          سوی نهایتی که تویی آمدند و
                باز نگشتند!)

ای آنکه هستی ات را
        در مجلس بزرگترین آرزو
 در لحظه های منجمد اعتماد بخشیدی 
غمگین مباش، زیرا
            بخشاینده را
                 تلخ تر از چشمدلشت
                       مرگ نیست!
من خود

ابری غریب را دیدم

که در غم بارانهایی
           کز دست رفته بودندش
                      یکریز میگریست
و شگفتا
با اشکهای افزونتر
           از خویشتن فزونتر میکاست!



نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 ساعت 14:16 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


سلامی دوباره

سلام دیونه ههههههههههههههههههههههههههههههههههها
حالتون خوفه. میدونم که حسابی خوشحال شدین. هان  چی  نشنیدم دوباره بگو  چرا؟!!!!
یعنی شما نمیدونید. خوب دیونه ها چون من دوباره اومدم

شاد باشین خوشحالی کنین. بپرین بالا نه نه نه
 (نپرین اول برین بیرون بعد بپرین چون کلتون میخوره به سقف اون وقت خدای نکرده

مختون ضربه میخوره  زبونم لال عاقل میشین)
خوب خوشحالی بسته. اما تو  آره با خودتم  یادت باشه که اصلا تکون نخوردی
عیبی نداره شاید حوصله نداری

بگذریم

سلام سلام دوستان خوبم سلام عزیزان سلامی به گرمی آفتاب سلامی به زیبایی شما

سلامی به بلندی بیل سلامی به صافی ماله به تیزی شاقول به سرعت فرقون رو بردار بیار این سیمان رو ببر. پسر اون آجر بنداز بالا ..

اِاِاِاِاِاِاِاِ چی شد اینجا شد بنایی

بیخیال.

امروز بعد از مدتها اودم نت  یه سری هم به وبلاگم زدم. از دوستان قدیمی که خبری نیست اما یه دوست جدید پیدا کردم. ( همیشه بهار )  هنوز نتونستم وبلاگش رو بخونم حتما این کارو میکنم.

نمیدونم میتونم دوباره ادامه بدم یا نه چون دیگه زمانی برای نت ندارم. زندگیم شده کار البته خودم راضیم

راستی دوتا موضوع هست که باید بگم

اواخر خرداد بود رفته بودم بانک که با یکی از آشنایان قدیمی برخورد کردم. خیلی خوشحال شدم بعداز حدود یکسال میدیدمش. مادر یسنا بود . کلی سلام احوال پرسی کردیم. دوتا خبر بهم داد

اول اینکه یکی از دوستان دوران هنرستانم  پدر شده . یه دختر خوشگل

دوم اینکه یسنا خانم رفته سرخونه زندگیش . خیلی خیلی خوشحال شدم براش آرزوی خوشبختی میکنم امیدوارم که عاقبت بخیر بشه

من دیگه با هیچکدوم ارتباط ندارم  اینا رو نوشتم که اگه یه زمانی اومدن اینجا  بدونن که من به فکرشون هستم.

داداش متین هم که با نت خداحافظی کرده اما تلفنی ازش با خبرم. بعضی وقتها هم بتونم به دیدنش میرم

بسته دیگه خستتون کردم. اگه دیر دیر آپ کردم ناراحت نشین. چون وقته کمی دارم

امیدوارم که بتونم فعال باشم

برای همتون آرزوی سلامتی میکنم

تا دیدار بعد یا حق



نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 19:55 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


هیچکس

هیچکس برای دیدن من نمیآید  در انتهای زمان گم شده ام
و چشمان گریانم نابینا گشته
هیچکس دلش برای تنهایی ماه نمیسوزد
هیچکس نمیخواهد باور کند
که ماهی قرمز خانه مادر بزرگ خواهد مرد!
هیچکس برای پرپر شدن شقایق خانه مان اشک نمیریزد
هیچکس سراغ غمگین ترین عشاق دنیا نمیآید
دلم تنهاست  روحم تنهاست
احساسم شکسته شده و خنجر فرو رفته از قلبم خارج نمیشود

هیچکس نیست که قلبم را با نخ و سوزن محبت بدوزد
هیچکس زیر بازوان ناتوانم را نمیگیرد تا زمین نخورم
هیچکس سراغ ما را نمیگیرد!!!
هیچکس!!!



نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 19:45 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت



Designed by Mohammad . Copyright © 2006-07 mdfi.blogfa.com