تبليغاتX
..::"" نوشته های یه دیونه ""::..
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

تو همونی که با یک نگاش
میخوام بشم عاشق چشاش

اگه کسی بخواد تو رو بگیره
اونو میشونم سر جاش

آخه تو عزیز قصه هامی
آخه تو شعر روی لبامی

آخه جون تو بسته به جونم
اگه بری دیگه نمیتونم

آخه اسم تو رو که میارم
میشی همه دار و ندارم

از چی میترسی مهربونم
من که رو عشق تو موندگارم

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

باز باران

ديروز...
  باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه ...

و اما امروز...
  باز باران بي ترانه...
  باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه... مي خورد بر مرد تنها...
  مي چکد بر فرش خانه...باز مي آيد صداي چک چک غم...
  باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده...
  نمي دانم...
  نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟...
  نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند که آن کودک...
  که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد...
  کجاي ذلتش زيباست؟

 

زمانی فرا میرسد که بعد از فراغت از درد. دلم برای درد کشیدن تنگ میشود چون همین درد قدر لذت از آرامش را بمن آموخت.



نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 4:44 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


دیونگی

سلام

هوی دیونه با توام چرا جواب سلامو نمیدی

هاااااااا حالا شد. ببینم حالت که خوبه. خب خدارو شکر منم خوبم

چه خبر ؟ خانواده خوبن  . روزگار بر وفق مراد هست؟

منم ای میگذرونم با چرخ روزگار میچرخم. میگما دم اوس کریم گرم عجب چرخی ساخته. نه پنچر میشه. نه دنده هرز میکنه نه بلبرینگش خراب میشه .

خب میگفتی. شنیدی ؟؟؟ الو الوووو آنتن نمیده الو  الوووووو . قطع شد دوستم بود.

ببین یادم نرفته ها  هنوز سلام ندادی . ولش کن یه معادله جالب بلدم ببین میتونی حلش کنی. خیلی باهاله. وقتی همه مراحل رو انجام بدی اصلا باورت نمیشه که با یه معادله ریاضی میشه همچین کاری کرد. حالا بریم خودت میبینی

معادله:

1-     از سن خودت 20 سال کم کن

2- عدد باقی مانده رو با هفت جمع کن

3- اگه عدد زوچه با یک جمع کن ، اگه عدد فرده تفریق یک کن

4- دو رقم سمت راست تاریخ تولدت رو بهش اضافه کن

5- دو رقم سمت چپ تاریخ تولدت  رو از عدد حاصل کسر کن

* حواست باشه اشتباه نکنی . مهمه

خب تا اینجا رو داشته باش . بریم یه استراحت کنیم . من که خسته شدم

بزار یه داستان کوتاه بگم بعد میریم برای ادامه کارمون

يه خاطره از بازديد يك تيمارستان:

 

پزشک قانونی به تیمارستان دولتی سرکشی میکرد. مردی را میان دیوانگان دید که به نظر خیلی با هوش می آمد. او را پیش خواند و با کمال مهربانی پرسید که:

- شما را به چه علت به تیمارستان آورده اند؟

مرد در جواب گفت:

- آقای دکتر زنی گرفته ام که دختر 18 ساله ای داشت. یک روز پدرم از این دختر خوشش آمد و او را گرفت و از آن روز, زن من مادر زن پدر شوهرش شد. چندی بعد دختر زن بنده که زن پدرم بود - پسری زایید. این پسر، برادر من شد، زیرا پسر پدرم بود.

اما در همان حال نوه زنم و از این قرار نوه بنده هم می شد. و من پدربزرگ برادر ناتنی خود شده بودم. چندی بعد زن بنده پسری زایید و از آن روز زن پدرم خواهر ناتنی پسرم و ضمنا مادر بزرگ او شد، در صورتیکه پسرم برادر مادر بزرگ خود و ضمنا نوه او بود.

از طرفی چون مادر فعلی من، یعنی دختر زنم، خواهر پسرم می شود، بنده ظاهرا خواهر زاده پسرم شده ام، ضمنا پدر مادرم و پدر بزرگ خودم هستم، پسر پدرم نیز هم برادر و هم نوه من است.

بیچاره دکتره. خودشم نفهمید که چه غلطی کرده

خب بریم سراغ معادله

6- عدد رو ضربدر 365 کن

7- یه عدد به دلخواه از 1 تا 9 انتخاب کن

8- حاصل ضرب رو ، تقسیم عدد دلخواه کن

9- نتیجه نهایی رو ولش کن. حالا خودت چطوری؟

خوب ممنون که اومدین اینجا و  این بالایی یا رو خوندین

بازم به من سر بزنین

مرسی



نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386 ساعت 6:43 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت



Designed by Mohammad . Copyright © 2006-07 mdfi.blogfa.com