برادرم بهروز خیلی توکار اینترنت وکامپیوتر بود همیشه به من می گفت:
بهار بیا امروز چه کشفی کردم ؟ با فتوشاپ تغییر چهره داده و خودش را شبیه
محمدرضا گلزار کرده بود بعد می گفت: حالاببین دخترها چه ضعفی برام می روند،
گفتم:آخرش که چی؟ گفت:تو نمی دونی وقتی به یکیشون می گم دوستت دارم چیکار می کند!
تازه این عکس ها روبه هرکسی نشون نمی دهم
وقتی خوب التماسم کردند نشون می دم
حالا این file عکس های ارسالی ببین بعضی از این دخترها واقعا بچه اند
این یکی پیر دختره !
با خنده گفتم:حالا با این همه دوست دختر چه جوری حرف می زنی؟
خیلی جدی گفت:با هرکدومشون یک ساعت خاص صحبت می کنم بیشتر از 10 دقیقه حرف نمی زنم زیادیشون میشه
این جوری دفعه بعد چشم انتظارم باقی می مونند
بهش گفتم:آقای زرنگ مواظب باش انقدرکه تو دیگران را به اسیری می گیری خودت اسیر نشی ،
گفت:بهارجون قربون دلسوزی هات برم داداشت را دست کم نگیر!
چند وقت بعد دیدم بهروز سرحال نیست کم حرف شده ازش پرسیدم گفت چیزی نیست فقط خسته ام ، تا اینکه سکوت بهروز شکسته شد
گفت:بهار تو راست گفتی من اسیر شدم نمی دونم تقاص کدوم دلشکسته رو میدم؟
گفتم:داری نگرانم می کنی بگو چه اتفاقی افتاده؟
گفت: 4ماه پیش تو googel با وبلاگ دختری آشنا شدم چیزهایی که می نوشت مثل اینکه از قلب من می نوشت بعد از کلی دونده گی بهش pmدادم باهاش رابطه برقرارکردم تا اینکه اسیرش شدم
با تعجب گفتم:یعنی انقدر حرفه ای حرف می زد!
گفت: نه ، اتفاقا وقتی بهش می گفتم دوستت دارم میگفت چرند نگو
آخه وقتی کسی طرفشو نمی بینه برای چی احساساتش را خرج کنه
بهش می گفتم دوست دارم باهات ازدواج کنم اون تهیدم میکرد الان می ره و حوصله چرت و پرت منو نداره هیچ طوری نمی تونم احساساتم را بهش نشون بدهم.
بهار من بهش علاقه دارم دیگه حوصله چت با دیگران رو ندارم فقط با ستاره دنیا برام قابل تحمله
گفتم:پس اسمش ستاره است، گیج شده بودم روز به روز بهروز پژمرده تر می شد بعضی روزها دانشگاه هم نمی رفت
یک روز بهش گفتم:چیزی شده؟ خسته گفت:نه چیزی نیست،
گفتم:اگر دوست نداری حرف بزنی نزن اما نگو چیزی نشده ،
یکدفعه بغضش شکسته شد وگفت:
تو می خوای چی بگم از دلی که تو وجودم نیست از عشقی که لگدمال شد واز روحی که...
نذار بیشتر ازاین بگم خیلی خرابم اون منو باور نمی کنه،
گفتم :کی؟
گفت:تنها شب ها برام قشنگ مونده چون ستاره توش چشمک می زنه.
باخنده گفتم:بارک الله شاعر هم شدی
همون ترم بهروز شاگرد اول کلاس مشروط شد این یک زنگ خطر بود
تصمیم گرفتم جدی با بهروز صحبت کنم
گفتم: تا کی می خواهی این کار ادامه بدهی
آخه این دختره ارزشش رو داره ؟
گفت:نمی دونم همیشه دوستی های اینترنتی را مسخره می کردم اما خودم...
چند دفعه باهاش دعوام شد اما هردفعه دلم طاقت نمی آورد می رفتم آشتی
یک مدت تصمیم گرفتم چت نکنم فایده ای نداشت یک سری بهش گفتم حالا که پیشنهادم رو قبول نمی کنی فقط عکست رو نشونم بده
یا با voice صدایت را بشنوم من، حتی webcam را براش روشن کردم
تا باورم کنه اما اون میگفت من برای خودم ارزش هایی دارم که واسه اون حاضرم جونم را بدم.
آخر سری گفت:بیا آی دی های هم دیگه روegnoreکنیم
این جوری همدیگر را فراموش می کنیم
گفتم ستاره این را از من نخواه تواگر دوست داری این کار را بکن،
بهار اون اشک های منو دید اما دلش نرم نشد ازت می خواهم باهاش حرف بزنی شاید تاثیری داشته باشد،
من که حیران از اشک های بهروز بودم با خودم گفتم این یا عشق است یا یک مصیبت که گریبان بهروز را گرفته با اینکه اعتقادی به دنیای چت نداشتم به خاطر بهروز قبول کردم
اما مدت ها بود که ستاره on نشده بود تا اینکه یک شب بهروز....
باهیجان خبرآمدنش را داد با سلام شروع کردم و خودم را معرفی کردم بعد از مکث نسبتا کوتاهی برخلاف انتظارم تحویلم گرفت وشروع به صحبت کردیم تمام وضعیت بهروز را برایش توضیح دادم بعد از تموم شدن حرفهام
گفت :اول بگو بهروز پیشت است؟
گفتم: اره گفت ازت خواهش می کنم از اتاق بیرون بره تا شروع کنم ،
بهروز بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت
گفتم: شروع کن اون از اتاق بیرون رفت ،
گفت: بسیار خب، توی این مدت من عشق اونو باور کردم
اما اون درحال تلاشه که این دوست داشتن را به شیوه های مختلف که فکر کنم بهتون گفته ثابت کنه اما من درخانواده سنتی بزرگ شدم که این برخوردها را
قبل از ازدواج را تایید نمی کنند.
من از اینکه بهروز دچا ر این پریشونی شده ناراحتم حالا شما ازمن چه میخواهید؟ گفتم: نمی دانم فقط می خواهم که برادرم به حال طبیعی برگرده
و حقیقت زندگی را باور کنه
گفت: یعنی شما می گید خودش وعشقش را قبول کنم وبه تمام اعتقاداتم پشت کنم این محاله!
خسته شده بودم بیش از یک ساعت حرف زده بودیم اما به نتیجه نرسیده بودم. گفتم:آخرش چی نمی خواهید این قضیه را تمام کنید ؟ یکی بیرون این در منتظر نشسته!
گفت:برادرت خیلی بچه است اون فکر می کنه همه چیزو میدونه
من هم از این وضعیت خسته شدم.
یک پیشنهاد دارم اما می دونم که اون ظرفیتش را نداره ،
تنم یخ کرد گفتم : چه پیشنهادی؟
گفت: آدرسم را بهت می دهم اما باید برای همیشه قید من را بزند
تا هم من وهم او به زندگی آروم خودمون برگردیم درضمن وجود تو هم لازمه.
گفتم:باشه ،
گفت:این کار را برخلاف میلم انجام دادم برای اینکه می خواهم ثابت کنم که دنیای چت با دنیای واقعی تفاوت می کنه
گفتم :ازت ممنونم اما چه جوری باید بشناسیمت ؟
گفت:من عکس بهروز را دیدم درضمن به هرکی بگید ستاره محبی من را میشناسند.
وارد بازی خطرناکی شده بودم اما باید تا آخر این بازی می رفتیم وقتی این خبر را به بهروز دادم باورش نمی شد دوباره شادی باهاش آشتی کرده بود و درآخر شرط ستاره را گفتم و او نیزگفت سعی خودم می کنم.
یک هفته بعد رهسپاره شهر ستاره شدیم دیر وقت بود که رسیدیم تمام شب رو بهروز تو هتل به اولین جمله ای که به ستاره می گفت فکر می کرد می گفت بیشتر از اینکه دلم بخواهد صورتش رو ببینم دلم می خواهد صدایش را بشنوم
اما نه هردوتاش من را راضی می کنه،
سعی کردم بهروز را با رویاهاش تنها بگذارم تا اینکه فردا صبح پرسان پرسان محل کار ستاره را پیدا کردیم تابلو آن نوشته بود مرکز توانبخشی مهر استان...
بدون هیچ توجه ای وارد شدیم از یک خانمی درباره ستاره پرسیدیم برخلاف انتظارم گفت بله الان می آیند خدمتتون
بعد از چند لحظه خانم جوانی وارد شد باورمان نمی شد که اون ستاره باشد بعد از سلام واحوالپرسی
بهروز گفت: فکر نمی کردم ببینمت دیگه هیچی از خدا نمی خواهم
حالا ستاره توهم یک کلمه حرف بزن بگو که تو هم خوشحالی بگو که همه چیز تمام شد ،
اما سکوت ستاره شکسته نشده بود فقط یک کاغذ از توی کیفش بیرون اورد و چیزی نوشت وبا چشمان اشک بار جلوی ما گذاشت
نوشته بود من حرفی برای گفتن ندارم آخه من کر و لال هستم
بعد نوشت یادته گفتی دلم می خواهد صداتو بشنوم
اما من صدایی نداشتم بهتره هر کدوم ما به زندگی آروم خودمون برگردیم
اینجوری بهتره، برای همیشه خداحافظ و خیلی آروم رفت بدون آنکه جواب خداحافظی اش رو بدهیم
بهروزفقط آروم می گفت باورم نمی شه ، حال مساعدی نداشت به شهرمون برگشتیم.
مدتها طول کشید تا بهروز به حال طبیعی خودش برگشت
ازم خواست به شهر ستاره برویم
گفت این بار می خواهم عاقلانه تصمیم بگیرم اما تقدیر خواب دیگه ای برایش دیده بود بعد از آن تاریخ ستاره از آن شهر رفته بود
اماچه شهری کسی چیزی نمی دانست و بهروز را به همراه یک خیال به شهرمون برگرداندم.