تبليغاتX
..::"" نوشته های یه دیونه ""::..
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

تو همونی که با یک نگاش
میخوام بشم عاشق چشاش

اگه کسی بخواد تو رو بگیره
اونو میشونم سر جاش

آخه تو عزیز قصه هامی
آخه تو شعر روی لبامی

آخه جون تو بسته به جونم
اگه بری دیگه نمیتونم

آخه اسم تو رو که میارم
میشی همه دار و ندارم

از چی میترسی مهربونم
من که رو عشق تو موندگارم

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

داستانک - عشق خیالی

برادرم بهروز خیلی توکار اینترنت وکامپیوتر بود همیشه به من می گفت:
بهار بیا امروز چه کشفی کردم ؟ با فتوشاپ تغییر چهره داده و خودش را شبیه
محمدرضا گلزار کرده بود بعد می گفت: حالاببین دخترها چه ضعفی برام می روند،
گفتم:آخرش که چی؟ گفت:تو نمی دونی وقتی به یکیشون می گم دوستت دارم چیکار می کند!
تازه این عکس ها روبه هرکسی نشون نمی دهم
وقتی خوب التماسم کردند نشون می دم

حالا این
file
عکس های ارسالی ببین بعضی از این دخترها واقعا بچه اند
این یکی پیر دختره
!

با خنده گفتم:حالا با این همه دوست دختر چه جوری حرف می زنی؟
خیلی جدی گفت:با هرکدومشون یک ساعت خاص صحبت می کنم بیشتر از 10 دقیقه
حرف نمی زنم زیادیشون میشه
این جوری دفعه بعد چشم انتظارم باقی می مونند
بهش گفتم:آقای زرنگ مواظب باش انقدرکه تو دیگران را به اسیری می گیری خودت اسیر نشی ،
گفت:بهارجون قربون دلسوزی هات برم داداشت را  دست کم نگیر!

چند وقت بعد دیدم بهروز سرحال نیست کم حرف شده ازش پرسیدم گفت چیزی نیست فقط خسته ام ، تا اینکه سکوت بهروز شکسته شد
گفت:بهار تو راست گفتی من اسیر شدم نمی دونم تقاص کدوم دلشکسته رو میدم؟
گفتم:داری نگرانم می کنی بگو چه اتفاقی افتاده؟
گفت: 4ماه پیش تو
googel
با وبلاگ دختری آشنا شدم چیزهایی که می نوشت مثل اینکه از قلب من می نوشت بعد از کلی دونده گی بهش pm
دادم باهاش رابطه برقرارکردم تا اینکه اسیرش شدم 
با تعجب گفتم:یعنی انقدر حرفه ای حرف می زد!

گفت: نه ، اتفاقا وقتی بهش می گفتم دوستت دارم میگفت چرند نگو
آخه وقتی کسی طرفشو نمی بینه برای چی احساساتش را خرج کنه
بهش می گفتم دوست دارم باهات ازدواج کنم اون تهیدم میکرد الان می ره و حوصله چرت و پرت منو نداره هیچ طوری نمی تونم احساساتم را بهش نشون بدهم.
بهار من بهش علاقه دارم دیگه حوصله چت با دیگران رو ندارم فقط با ستاره دنیا برام قابل تحمله

گفتم:پس اسمش ستاره است، گیج شده بودم روز به روز بهروز پژمرده تر می شد بعضی روزها دانشگاه هم نمی رفت
یک روز بهش گفتم:چیزی شده؟ خسته گفت:نه چیزی نیست،
گفتم:اگر دوست نداری حرف بزنی نزن اما نگو چیزی نشده ،
یکدفعه بغضش شکسته شد وگفت:
تو می خوای چی بگم از دلی که تو وجودم نیست از عشقی که لگدمال شد واز روحی که...
نذار بیشتر ازاین بگم خیلی خرابم اون منو باور نمی کنه،
گفتم :کی؟
گفت:تنها شب ها برام قشنگ مونده چون ستاره توش چشمک می زنه.

باخنده گفتم:بارک الله شاعر هم شدی

همون ترم بهروز شاگرد اول کلاس مشروط شد این یک زنگ خطر بود
تصمیم گرفتم جدی با بهروز صحبت کنم
گفتم: تا کی می خواهی این کار ادامه بدهی
آخه این دختره ارزشش رو داره ؟
گفت:نمی دونم همیشه دوستی های اینترنتی را مسخره می کردم اما خودم...
چند دفعه باهاش دعوام شد اما هردفعه دلم طاقت نمی آورد می رفتم آشتی
یک مدت تصمیم گرفتم چت نکنم فایده ای نداشت یک سری بهش گفتم حالا که پیشنهادم رو قبول نمی کنی فقط عکست رو نشونم بده
یا با
voice صدایت را بشنوم من، حتی webcam
را براش روشن کردم
تا باورم کنه اما اون میگفت من برای خودم ارزش هایی دارم که واسه اون حاضرم جونم را بدم.
آخر سری گفت:بیا آی دی های هم دیگه رو
egnoreکنیم
این جوری همدیگر را فراموش می کنیم
گفتم ستاره این را از من نخواه تواگر دوست داری این کار را بکن،

بهار اون اشک های منو دید اما دلش نرم نشد ازت می خواهم باهاش حرف بزنی شاید تاثیری داشته باشد،
من که حیران از اشک های بهروز بودم با خودم گفتم این یا عشق است یا یک مصیبت که گریبان بهروز را گرفته با اینکه اعتقادی به دنیای چت نداشتم به خاطر بهروز قبول کردم
اما مدت ها بود که ستاره
on نشده بود تا اینکه یک شب بهروز....

باهیجان خبرآمدنش را داد با سلام شروع کردم و خودم را معرفی کردم بعد از مکث نسبتا کوتاهی برخلاف انتظارم تحویلم گرفت وشروع به صحبت کردیم تمام وضعیت بهروز را برایش توضیح دادم بعد از تموم شدن حرفهام
گفت :اول بگو بهروز پیشت است؟
گفتم: اره  گفت ازت خواهش می کنم از اتاق بیرون بره تا شروع کنم ،
بهروز بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت
گفتم: شروع کن اون از اتاق بیرون رفت ،
گفت: بسیار خب، توی این مدت من عشق اونو باور کردم
اما اون درحال تلاشه که این دوست داشتن را به شیوه های مختلف که فکر کنم بهتون گفته ثابت کنه اما من درخانواده سنتی بزرگ شدم که این برخوردها را
قبل از ازدواج را تایید نمی کنند.
من از اینکه بهروز دچا ر این پریشونی شده ناراحتم حالا شما ازمن چه میخواهید؟ گفتم: نمی دانم فقط می خواهم که برادرم به حال طبیعی برگرده
و حقیقت زندگی را باور کنه
گفت: یعنی شما می گید خودش وعشقش را قبول کنم وبه تمام اعتقاداتم پشت کنم این محاله!
خسته شده بودم بیش از یک ساعت حرف زده بودیم اما به نتیجه نرسیده بودم. گفتم:آخرش چی نمی خواهید این قضیه را تمام کنید ؟ یکی بیرون این در منتظر نشسته!
گفت:برادرت خیلی بچه است اون فکر می کنه همه چیزو میدونه 
من هم از این وضعیت خسته شدم.
یک پیشنهاد دارم اما می دونم که اون ظرفیتش را نداره ،
تنم یخ کرد گفتم : چه پیشنهادی؟ 
گفت: آدرسم را بهت می دهم اما باید برای همیشه قید من را بزند
تا هم من وهم او به زندگی آروم خودمون برگردیم درضمن وجود تو هم لازمه.
گفتم:باشه ،
گفت:این کار را برخلاف میلم انجام دادم برای اینکه می خواهم ثابت کنم که دنیای چت با دنیای واقعی تفاوت می کنه 
گفتم :ازت ممنونم  اما چه جوری باید بشناسیمت ؟
گفت:من عکس بهروز را دیدم درضمن به هرکی بگید ستاره محبی من را میشناسند.

 وارد بازی خطرناکی شده بودم اما باید تا آخر این بازی می رفتیم وقتی این خبر را به بهروز دادم باورش نمی شد دوباره شادی باهاش آشتی کرده بود و درآخر شرط ستاره را گفتم و او نیزگفت سعی خودم می کنم.

یک هفته بعد رهسپاره شهر ستاره شدیم دیر وقت بود که رسیدیم تمام شب رو بهروز تو هتل به اولین جمله ای که به ستاره می گفت فکر می کرد می گفت بیشتر از اینکه دلم بخواهد صورتش رو ببینم دلم می خواهد صدایش را بشنوم
اما نه هردوتاش من را راضی می کنه،
سعی کردم بهروز را با رویاهاش تنها بگذارم تا اینکه فردا صبح پرسان پرسان محل کار ستاره را پیدا کردیم تابلو آن نوشته بود مرکز توانبخشی مهر استان...
بدون هیچ توجه ای وارد شدیم از یک خانمی درباره ستاره پرسیدیم برخلاف انتظارم گفت بله الان می آیند خدمتتون  
بعد از چند لحظه خانم جوانی وارد شد باورمان نمی شد که اون ستاره باشد بعد از سلام واحوالپرسی
بهروز گفت: فکر نمی کردم ببینمت دیگه هیچی از خدا نمی خواهم
حالا ستاره توهم یک کلمه حرف بزن بگو که تو هم خوشحالی بگو که همه چیز تمام شد ،
اما سکوت ستاره شکسته نشده بود فقط یک کاغذ از توی کیفش بیرون اورد و چیزی نوشت وبا چشمان اشک بار جلوی ما گذاشت
 نوشته بود من حرفی برای گفتن ندارم آخه من کر و لال هستم

بعد نوشت یادته گفتی دلم می خواهد صداتو بشنوم
اما من صدایی نداشتم بهتره هر کدوم ما به زندگی آروم خودمون برگردیم
اینجوری بهتره، برای همیشه خداحافظ و خیلی آروم رفت بدون آنکه جواب خداحافظی اش رو بدهیم
بهروزفقط آروم می گفت باورم نمی شه ، حال مساعدی نداشت به شهرمون برگشتیم.
مدتها طول کشید تا بهروز به حال طبیعی خودش برگشت
ازم خواست به شهر ستاره برویم
گفت این بار می خواهم عاقلانه تصمیم بگیرم اما تقدیر خواب دیگه ای برایش دیده بود بعد از آن تاریخ ستاره از آن شهر رفته بود
اماچه شهری کسی چیزی نمی دانست و بهروز را به همراه یک خیال به شهرمون برگرداندم.



نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 6:57 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


درخواست

سلام
سلام به همه دوستان و عزیزانی که میان اینجا

امروز اومدم اینجا که از شما یه چیز بخوام
یه خواهشی دارم
میخوام که برای عزیزم دعا کنین که حالش زودتر خوب بشه
از همتون التماس دعا دارم.
آخه وقتی عزیزم حالش خوب نباشه من خوب نیستم
به خدا نمیدونم چی بنویسم

اون همه چیزه منه. اون زندگیمه.
من که هر کاری از دستم بر بیاد میکنم
شما از خدا بخواین که زودتر خوب بشه

خدا جون. خدای مهربون.
خدایی که بنده هاشو دوست داره  و خوبیشونو میخواد

خدایی که به حرف بندهاش گوش میده حتی اگه گناه کار باشه
التماست میکنم . تو رو به بزرگیت به عظمتت قسم میدم
یه کاری کن که عزیزم زودتر خوب بشه

خدا جونم ازت میخوام که عزیزم زودتر خوب بشه

دوستای عزیزم محتاج دعا همه تون هستم
امیدوارم که همیشه سلامت باشین
ممنون از لطف همتون
 



نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 3:31 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


هوای تو

شب که هوای تو میاد ، نمیدونم چی کار کنم
تو این همه غریبگی داد بزنم ، داد نزنم


به کی بگم حرف دل رو ، شب و چطور سحر کنم
رو کنم به آسمون ، ستاره رو خبر کنم


تموم لحظه های من ، هوای با تو بودنه
زمزمه های شبای من ، همیشه از تو خوندنه

 



نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 6:45 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


داستانک - یک شب عادی...


نوک انگشتاش یخ زده بود .
دونه های برف به مژه های بلندش چسبیده بود .
تند و تند قدم برمی داشت و تازیانه باد سرد رو روی صورتش صبورانه تحمل می کرد .
پاهای کوچیک و ظریفش از شدت سرما بی حس شده بود .
چادرشو محکم تر به دور خودش پیچید.
از خیابون که رد می شد یه ماشین مشکی آخرین مدل با سرعت از جلوش رد شد و کلی آب گل آلود روی چادر کهنه و سر و صورتش پاشید .
از توی ماشین صدای قهقهه یه دختر که توی دیس دیس موسیقی جاز گم شده بود , گوشاشو آزرد .
یه دختر شاید همسن خودش , شاید کوچیکتر ...
همونجا کنار خیابون واستاد .
یک قطره اشک از گوشه چشای سیاه و درشتش زد بیرون و نرسیده به روی گونه برجسته اش یخ زد .
مثه یه دونه الماس کوچیک .
با دستای سرد و یخ زده اش آب گل آلودی رو که روی صورتش پاشیده شده بود پاک کرد .
انگشتای بی حسشو توی دهنش فرو کرد .
استخوناش تیر می کشید .
از خیابون رد شد .
چیزی تا خونه نمونده بود .
به هیچ چیز توجه نمی کرد .
متلکای پسرایی که توی ماشینای گرم و خوشگلشون لمیده بودن براش نامفهوم بود .
- خوشگله , چادرت کثیف نشه .
- کلاغ سیاه , خونه ات کجاست ؟ برسونمت .
و ...
به هیچ چیز توجه نمی کرد .
سردش بود .
جلوی در خونه چند لحظه مکث کرد .
در مثل همیشه باز بود .
هیچ شوقی توی وجودش نبود .
در رو باز کرد .
صدای گوشخراش در زنگ زده حیاط گونه توی کوچه پیچید .
یه حیاط کوچیک , یه شیر آب یخ زده , هوای سرد , سرد تر از بیرون .
دو قدم که برداشت به در اتاق رسید .
شیشه شکسته در اتاق با یه تیکه پلاستیک پوشونده شده بود .
رفت داخل و در رو بست .
دو تا اتاق متصل به هم .
دیوارای دود زده و سقفی با گچای ریخته .
یه زیر انداز کهنه و یه چراغ والور که روش یه قابلمه کوچیک و چند دونه شلغم که توی آب بالا و پایین می رفت .
چادرشو درآورد و انداخت رو زمین .
گوشه اتاق یه رختخواب رنگ و رو رفته و یه چیزی شبیه آدم که زیر رو انداز دراز کشیده بود اولین خط نگاه دختر بود .
- مامان ...
مضطرب روانداز رو از روی زن برداشت .
زن چشماشو باز کرد و قبل از اینکه دهنشو باز کنه موجی از سرفه و خون به صورت دختر پاشید .
قطره های اشک تند تر از همیشه از گوشه چشمش شروع به ریختن کرد .
- مامان ... تو رو خدا حرف نزن ..واست خوب نیس ... تو رو خدا ...
سرشو گذاشت روی صورت سرد زن .
لابه لای هقهق گریه گفت :
- فردا... واست دوا می خرم ... امروز.. نشد ... کار گیرم نیومد ... به خدا فردا ... فردا ...
انگشتهای کشیده و خشک زن آروم موهای مشکی و بلند دختر رو نوازش کرد .
- مامان دوستت دارم ... دوستت دارم ..
هر دو آروم گریه می کردن ..
دختر پتو رو بلند کرد و کنار زن خوابید ... خودشو چسبوند به تن سرو لاغر زن ...بوی تن زن ... بوی مادر ...
همون شب ..
همون ساعت ...
همون نزدیکی ها ...
ماشین مشکی جلوی یه خونه بزرگ ترمز کرد .
یه دختر از ماشین پیاده شد .
کت چرم و شلوار لی چسب تنش بود و هاله ای از ادکلن دور و برش پیچیده بود .
دستش رو که دستکش سفیدی پوشونده بود جلوی دهنش گرفت و دکمه زنگ رو فشار داد .
در باز شد و صدای خنده و گرمای مطبوعی از پشت در توی کوچه پیچید .
- بچه ها اومدن؟
- آره .. تو چرا دیر کردی؟
- بابا اصرار داشت با ماتیز آلبالویی بیام ... منم که می دونی زیر بار حرف زور نمی رم ...
- حالا با چی اومدی؟
- با اوپل مامان ... همون مشکیه ...
یه سالن بزرگ .
پر از دختر و پسر .
صدای سرسام اور موسیقی جازززززززز.
یه عده در حال رقص ... یه عده بگو و بخند .. یه عده دور شومینه مشغول خوردن مشروب و ...
قیافه های آبرنگی ...
دو ساعت رقص و خنده های مستانه ....
و لحظه ای بعد در یکی از اتاق های تاریک و عطر آلود ...
- دوستت دارم سامان ... دوستت دارم ...
صدای نفس های هوسناک و دو جسم فرو رفته در هم و پنجره ای رو به آسمان برفی شب
شبی که آروم تمام شد
مثل تمام شبهای دیگه ...
ساده و عادی .



نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 4:5 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت



Designed by Mohammad . Copyright © 2006-07 mdfi.blogfa.com