please Wait ... |
|
|
آه اگر روزی نگاه تـــــو مونس چشمان من باشد نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387 ساعت 16:50 توسط یه دیونه بچه ها صبحتان بخیر... سلام درس اول فعل مجهول است فعل مجهول چیست میدانید؟ نسبت فعل ما به مفعول است ..... در دهانم زبان چو آویزی در تهیگاه زنگ میلغزید صوت ناساز آنچنان که مگر شیشه بر روی سنگ میلغزید ساعتی داد آن سخن دادم حق گفتار را ادا کردم تا ز اعجاز خود شوم آگاه « ژاله » را زان میان صدا کردم « ژاله » از درس من چه فهمیدی؟ پاسخ من سکوت بود و سکوت بود ده جوابم بده کجا بودی؟ رفته بودی به عالم « هپروت »؟ خنده دختران و غرش من ریخت بر فرق ژاله چو باران لیک او بود غرق حیرت خویش خشمگین انتقام جو گفتم بچه ها گوش ژاله سنگین است دختری طعنه زد که نه خانم درس در گوش ژاله یاسین است باز هم خنده ها و همهمه ها تند و پیگیر میرسید به گوش زیر آتشفشان دیده من « ژاله » آرام بود و سرد و خموش رفته تا عمق چشم حیرانم آن دو میخ نگاه خیره او موج زن در دو چشم بی گنهش رازی از روزگار تیره او آنچه در آن نگاه میخواندم قصه غصه بود و حرمان بود ناله ای کرد و در سخن آمد با صدایی که سخت لرزان بود « فعل مجهول » فعل آن پدریست که دلم را ز درد پر خون کرد خواهرم را به مشت و سیلی کوفت مادرم را از خانه بیرون کرد شب دوش از گرسنگی تا صبح خواهر شیرخوار من نالید سوخت از تب شب برادر من تا سحر در کنار من نالید از غم آن دو تن دو دیده من این یکی اشک بود و آن خون بود مادرم را دگر نمیدانم که کجا رفت و حال او چون بود گفت و نالید آنچه باقی ماند هق هق گریه بود و ناله او شسته میشد به قطره های سرشک چهره همچو برگ لاله او ناله من به ناله اش آمیخت که غلط بود آنچه من گفتم درس امروز قصه غم توست تو بگو من چرا سخن گفتم فعل مجهول فعل آن پدریست که ترا بیگناه میسوزد مادری بی پناه میسوزد. (سیمین بهبهانی) نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 4:34 توسط یه دیونه دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي بود پريشان شد آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از او بگيرد داد زد و بد و بيراه گفت خدا سكوت كرد جيغ كشيد و جاروجنجال راه انداخت خدا سكوت كرد آسمان و زمين را به هم ريخت خدا سكوت كرد كفر گفت ، سجاده دور انداخت خدا سكوت كرد دلش گرفت و گريست ، به سجده افتاد خدا سكوتش را شكست گفت: اما يك روز ديگر هم رفت تمام روز را به هيچ از دست دادي تنها يك روز ديگر باقيست بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن لا به لاي هق هقش گفت اما با يك روز با يك روز چه كار ميتوان كرد خدا گفت آنكس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند گويي كه هزار سال زيسته و آنكه امروزش را در نمي يابد هزار سال هم به كارش نمي آيد آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت حالا برو زندگي كن اما او مات و مهبوت به زندگي مي نگريست كه در دستانش ميدرخشي ميترسيد راه برود و زندگي از لاي انگشتانش بريزد بعد با خودش گفت وقتي فردايي ندارم نگه داشتن اين يك روز چه فايده اي دارد بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم زندگي را به سرو رويش پاشيد زندگي را نوشيد زندگي را بوئيد و چنان به وجد آمد كه ديد ميتواند تا ته دنيا بدود ميتواند بال بزند او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد زميني مالك نشد مقامي بدست نياورد اما... او در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد كفش دوزكي را تماشا كرد سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد به آنهايي كه او را نميشناختند سلام كرد براي آنهايي كه او را دوست نداشتند از ته دل دعا كرد و او در همان يك روز آشتي كرد ، خنديد و سبك شد لذت برد و سرشار شد بخشيد و عاشق شد ، عبور كرد و تمام شد او در همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند امروز او در گذشت كسي كه هزار سال زيست. نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 3:8 توسط یه دیونه
دلم گرفته
زندگي دفتري از خاطرهاست تا چشم باز كنيم عمرمان ميگذرد
و اگر کلمه ای اشتباه بنویسیم قادر به پاک کردن نیستیم
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 0:6 توسط یه دیونه موضوع انشا: كامپیوتر کامپيوتر چيز بسيار خوبي ميباشد و براي ما خيلي لازم داريم. پدرم به من قول داده که براي هر نمره بالاي 12 در کارنامهام يک تکه از آن را بخرد. نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ساعت 4:46 توسط یه دیونه برادرم بهروز خیلی توکار اینترنت وکامپیوتر بود همیشه به من می گفت: با خنده گفتم:حالا با این همه دوست دختر چه جوری حرف می زنی؟ چند وقت بعد دیدم بهروز سرحال نیست کم حرف شده ازش پرسیدم گفت چیزی نیست فقط خسته ام ، تا اینکه سکوت بهروز شکسته شد گفت: نه ، اتفاقا وقتی بهش می گفتم دوستت دارم میگفت چرند نگو گفتم:پس اسمش ستاره است، گیج شده بودم روز به روز بهروز پژمرده تر می شد بعضی روزها دانشگاه هم نمی رفت باخنده گفتم:بارک الله شاعر هم شدی همون ترم بهروز شاگرد اول کلاس مشروط شد این یک زنگ خطر بود بهار اون اشک های منو دید اما دلش نرم نشد ازت می خواهم باهاش حرف بزنی شاید تاثیری داشته باشد، باهیجان خبرآمدنش را داد با سلام شروع کردم و خودم را معرفی کردم بعد از مکث نسبتا کوتاهی برخلاف انتظارم تحویلم گرفت وشروع به صحبت کردیم تمام وضعیت بهروز را برایش توضیح دادم بعد از تموم شدن حرفهام وارد بازی خطرناکی شده بودم اما باید تا آخر این بازی می رفتیم وقتی این خبر را به بهروز دادم باورش نمی شد دوباره شادی باهاش آشتی کرده بود و درآخر شرط ستاره را گفتم و او نیزگفت سعی خودم می کنم. یک هفته بعد رهسپاره شهر ستاره شدیم دیر وقت بود که رسیدیم تمام شب رو بهروز تو هتل به اولین جمله ای که به ستاره می گفت فکر می کرد می گفت بیشتر از اینکه دلم بخواهد صورتش رو ببینم دلم می خواهد صدایش را بشنوم بعد نوشت یادته گفتی دلم می خواهد صداتو بشنوم نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 6:57 توسط یه دیونه سلام امروز اومدم اینجا که از شما یه چیز بخوام اون همه چیزه منه. اون زندگیمه. خدا جون. خدای مهربون. خدا جونم ازت میخوام که عزیزم زودتر خوب بشه
دوستای عزیزم محتاج دعا همه تون هستم نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 3:31 توسط یه دیونه
شب که هوای تو میاد ، نمیدونم چی کار کنم
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 6:45 توسط یه دیونه
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 4:5 توسط یه دیونه دوازدهم دی ماه تولدم مبارک نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 ساعت 13:35 توسط یه دیونه
عجیب سفریست ، سفر عشق سفری دور و دراز در کسری از ثانیه تنها و بی کس ، برای هیچکس
عاشقی میخواست به سفر عشق برود. روزها و ماه ها و سالها بود که در چمدان میبست. هی هفته ها را تا میکرد و توی چمدان میگذاشت. هی ماها را مرتب میکرد و روی هم میچید و هی سالها را جمع میکرد و به چمدانش اضافه میکرد. او هر روز توی جیبهای چمدانش شنبه و یکشنبه میریخت و چه قرنهایی را که ته ته چمدانش جا داده بود. و سالها بود که خدا تماشایش میکرد و لبخند میزد و چیزی نمیگفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق فکر نمیکنی سفرت دارد دیر میشود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه میخواهی بکنی؟ عاشق گفت: خدایا؛ عشق ، سفری دور و دراز است . من به همه این ماها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سالها و قرنها ، زیرا هر قدر که عاشقی کنم ، بازهم کم است. خدا گفت: اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرنها و سالها. هیچ چیز با خودت نبر ، جز همین ثانیه که من به تو میدهم. عاشق گفت: چیزی با خودم نمیبرم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماهی و هفته ای را. اما خدایا! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهیش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است. خدا گفت: نه ؛ نه کسی و نه چیزی " هیچ چیز " توشه توست و " هیچ کس " معشوق تو ، در سفری که نامش عشق است و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهیش کرد. عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز ثانیه که خدا به او داده بود. عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با اوبود. نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 1:37 توسط یه دیونه بنی آدم اعضای یک دیگرند که در آفرینش زیک گوهرند چو عضوی بدرد آورد روزگار نماند دگر عضوها را قرار تو کز محنت دیکران بی غمی لنگه کفش مرا کجا میبری اشتباه نوشتم نه. اصلا ولش کن به من نیومده ادیبانه شروع کنم سلللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل ای وای ببخشید یادم رفته بود انگشتمو از روی کلید لام بردارم همه چیز خوش طعم میشه با سس ... معذرت میخوام که اینجوری شد. با کلاسش انطوری میشه. دیرین هان چیه ناراحت شدی . ببینمت . روتو برنگردون. چه خبره دیگه ما رو تحویل نمیگیری.
دیونه دیونه ، دیونه شو کی کیه این منصور پخمس داره میخونه خب کجا هستیم اومده بودم چی بنویسم. نمیدونم نمیذارین که هی شوخی میکنین شوخی .آخ آخ شوخی. دیروز توی شرکت اینقد شیطنت کردم که بچه ها دیونه شده بودن. اما دو تاشون زد به کلشون حمله کردن به من. دست و پامو گرفتن بعد تابم دادن کوبندنم به دیوار آخ آخ نامردا. دیوار باد کرد حالا فکر کردن من بیخیال میشم. یکیشون که صد تا بلا آوردم سرش.
واما اون یکی. توی شرکت کاریش نداشتم ساعت 2:25 نصف شب تلفن : بیپ . بیپ. داره زنگ میخوره بیپ. بیپ . بیپ. بیپ. بیپ . حسابی خوابه گوشی رو جواب نمیده من که کم نمیارم آهان گوشی رو برداشت خش خش صدای چیه من: الو الووووووووووو اون: ( اهم اهم.خمیازه) بله من : آقای فلانی اون : بفرمایید ( بازم خمیازه) من: ام ببخشید زنگ زدم بگم که پای راستتون از زیر لحاف زده بیرون لحاف و درست بکشین که سرما نخورین اون: (هنوز منگ خوابه) چی؟؟؟؟؟؟ من : هیچی بخواب خداحافظ بیچاره از خواب ناز بیدار شد ساعت 11:40 ظهر دارم این مطالب رو تایپ میکنم. گوشی زنگ خورد اوه خودشه بله اون : محمد بخدا...( تهدید پشت تهدید) من : خنده. دارم میتکرم از خنده.
خسته شدم. تا الان سر کار بودین. تقصیر خودتونه به من چه راستی کتاب سینوهه رو خوندین. همون پزشک معروف فرعون. خیلی ازش خوشم میاد. هم از صراحت و رک گویش و اینکه همون اول با خواننده کتاب اتمام حجت میکنه میگه من این کتاب رو ننوشتم که کسی بخونه یا منو تحسین کنه. خداییش دستش درد نکنه کتاب قشنگی نوشته اگه نخوندینش پیشنهاد میکنم حتما اینکار رو بکنین آفرین یه خمشو میگیره. تمام تلاششو میکنه. اما نه نشد. داور دستور به ادامه کار میده. بچه ها توجه کنین فرمول ها رو خوب .... بازم عذر میخوام نمیدونم یه دفعه چی شد پارازیت افتاد. برم دیگه مخم اتصالی کرد تشکر از همتون بای تا بعد نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت 12:57 توسط یه دیونه ديروز... و اما امروز...
زمانی فرا میرسد که بعد از فراغت از درد. دلم برای درد کشیدن تنگ میشود چون همین درد قدر لذت از آرامش را بمن آموخت. نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 4:44 توسط یه دیونه سلام هوی دیونه با توام هاااااااا حالا شد. ببینم حالت که خوبه. خب خدارو شکر منم خوبم چه خبر ؟ خانواده خوبن . روزگار بر وفق مراد هست؟ منم ای میگذرونم با چرخ روزگار میچرخم. میگما دم اوس کریم گرم عجب چرخی ساخته. نه پنچر میشه. نه دنده هرز میکنه نه بلبرینگش خراب میشه . خب میگفتی. شنیدی ؟؟؟ الو الوووو آنتن نمیده الو الوووووو ببین یادم نرفته ها هنوز سلام ندادی معادله: 1- از سن خودت 20 سال کم کن 2- عدد باقی مانده رو با هفت جمع کن 3- اگه عدد زوچه با یک جمع کن ، اگه عدد فرده تفریق یک کن 4- دو رقم سمت راست تاریخ تولدت رو بهش اضافه کن 5- دو رقم سمت چپ تاریخ تولدت رو از عدد حاصل کسر کن * حواست باشه اشتباه نکنی . مهمه خب تا اینجا رو داشته باش . بریم یه استراحت کنیم . من که خسته شدم بزار یه داستان کوتاه بگم بعد میریم برای ادامه کارمون يه خاطره از بازديد يك تيمارستان: پزشک قانونی به تیمارستان دولتی سرکشی میکرد. مردی را میان دیوانگان دید که به نظر خیلی با هوش می آمد. او را پیش خواند و با کمال مهربانی پرسید که: - شما را به چه علت به تیمارستان آورده اند؟ مرد در جواب گفت: - آقای دکتر زنی گرفته ام که دختر 18 ساله ای داشت. یک روز پدرم از این دختر خوشش آمد و او را گرفت و از آن روز, زن من مادر زن پدر شوهرش شد. چندی بعد دختر زن بنده که زن پدرم بود - پسری زایید. این پسر، برادر من شد، زیرا پسر پدرم بود. اما در همان حال نوه زنم و از این قرار نوه بنده هم می شد. و من پدربزرگ برادر ناتنی خود شده بودم. چندی بعد زن بنده پسری زایید و از آن روز زن پدرم خواهر ناتنی پسرم و ضمنا مادر بزرگ او شد، در صورتیکه پسرم برادر مادر بزرگ خود و ضمنا نوه او بود. از طرفی چون مادر فعلی من، یعنی دختر زنم، خواهر پسرم می شود، بنده ظاهرا خواهر زاده پسرم شده ام، ضمنا پدر مادرم و پدر بزرگ خودم هستم، پسر پدرم نیز هم برادر و هم نوه من است. بیچاره دکتره خب بریم سراغ معادله 6- عدد رو ضربدر 365 کن 7- یه عدد به دلخواه از 1 تا 9 انتخاب کن 8- حاصل ضرب رو ، تقسیم عدد دلخواه کن 9- نتیجه نهایی رو ولش کن. خوب ممنون که اومدین اینجا و این بالایی یا رو خوندین بازم به من سر بزنین مرسی نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386 ساعت 6:43 توسط یه دیونه ذهن من خالیست از هر دغدغه خالیست از فریادهای گنگ و نامفهوم آسمان خالیست از ستارگان سرگردان خانه ام خالیست بی تو! خالی ات تنهائیم را بیشتر کرد خالی ات خاکسترم کرد خالی ات دردمندم کرد بی تو هیچ پرنده ای پرواز نمیکند بی تو دلها مرده است زندگی پاییز است درها را باید بست پای در این خانه نباید گذاشت اینجا خانه تنهایی است، خانه مرگ است خانه ایست که درد عشق نافرجامی را چشیده خانه ای ایست شاهد عشق، شاهد غم شاهد مرگ... خانه ای ایست شاهد نگاههای دروغ آجرها رنگ غم دارد و حوضچه آن پر است از آبهای سیاه بدگمانی و باغچه ای که پر است از درختان شک تردید و سایه بانی از دروغ و نفرت خانه ویرانه ایست که دلش میخواهد غبارش را کنار بزند و زیر لب بارها و بارها میگوید ای کاش من هم خانه عشق بودم! ای کاش... نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت 23:55 توسط یه دیونه
شهادت گلستان مولا علی (ع) بر تمام شیفتگان
سال چهلم و شب 19 ماه رمضان را امام از زمانهای بسیار دور انتظار میکشید. شب آخر زندگی در خانه ام کلثوم اول، یعنی زینب کبری بود. طبق روال سه لقمه افطار کرد احساسم این است که امشب شب لقای حق است.
به نماز ایستاد، رکعت اول و دوم را خواند و در حین سر برداشتن از سجده گویند جبرئیل در بین زمین و آسمان ندائی در داد که همه مردم کوفه شنیدند: بخدای سوگند که ارکان هدایت ویران شدند، نشانه های تقوا فرو رفته و محو شدند،
بخشی از درباره قاتل خود بود و میفرمود: بخشی دیگر از وصایا متوجه فرزندان بود. حسن جان صابر باش، حسین من زندگی پر ماجرایی خواهی داشت. و بدین سان امام از دنیا رفت و از شصت و سه سال زندگی پر رنج و توام با انجام وظیفه رها شد.
او 30 سال بعد از وفات رسول خدا(ص) و فاطمه زهرا علیها السلامزنده بود. بفرموده امام مجتبی علیه السلام : او در شبی از دنیا رفت که موسی علیه السلام از دنیا رفت ،
میسر نگردد به کس این سعادت
نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 4:13 توسط یه دیونه هنـــــــوزم تــــــنها تــــــــــرینـم تــــــــوی قـــــصه زمـــونه کـــــــا شکی رد پـــای عشــــــقم روی جـــاده ها بــــــمونه جــون گـرفـت حــس قشـــنگی تــو تــن خشک درخـــتا با صـدای خشک و تشـــنه خــــوندم از مــوجــای دریا بـــال پـــروازی نـداشـــتم امــا از پــــــــــرنده خـــونـدم تــــوی بـــازی صـــداقــت هـــــــمیشه بــــرنده مــــوندم همـــــــه جا طــرح قـــفس بــود کــه مــن آســـمون کشـــیدم روی بـــــال هـــــــر تــــــرانــه بـه ســـتاره ها رســـــــیدم بــــه امـــــید لحــظه عشـــق بــه امـــــید روز پــــرواز بـــه امـــــید ایـن کــه شــاید بشکـــنه بــغض هــر آواز پشـت مــــــــیله ها نـــــــباید یـــــادمون بـــره پــــریــدن وا کــــــنیم پـــنجـره ها رو واســــه آســـمون رو دیـــــدن
نوشته شده توسط ستاره در وبلاگ ماه من تویی شعر زیبایی بود خوشم اومد برای همین توی وبلاگم گذاشتم البته با اجازه ستاره خانم نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386 ساعت 4:37 توسط یه دیونه روی طاقچه گل شقایق میکارم سبز خواهد شد و سراسر اتاق را در بر خواهد گرفت عطرش هوش را از یاد ما خواهد برد و ما به سرزمین رویاها سفر خواهیم کرد تا قله عشق پیش خواهیم رفت ای سلطان وجود من! ای همیشه جاوید! دلم بی تو مرگ را می طلبد بی تو یک لحظه آرام و قرار نخواهم داشت و زندگی برایم یعنی حبابی در دریا ای سرو قامت من مرا دور مکن از سرزمین نیلوفرهای خاکی مرا دور مکن از سرزمین پونه های وحشی در یک آلاچیق کوچک میتوان خوشبخت بود! میتوان کلبه چوبی بنا کرد میتوان در لیوان شیشه ای آب شنا کرد میتوان بجای غذا هوا خورد میتوان نفس نکشید اما عشق داشت میتوان زیست بی غذا، بی آب، بی هوا میتوان مرد بی تو... میتوان... شاید فکر کنید که این مطلب رو برای عشق گم شدم یا برای عشق تازه ( که ندارم) نوشتم نه عاشق بودن و دوست داشتن فقط این نیست که پسری به دختری دلباخته باشه یا بلعکس اینو برای کسی نوشتم که همیشه در کنارم بوده اما حتی برای یکدفعه هم بهش نگفتم که دوستت دارم نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 6:35 توسط یه دیونه مربای هویج گلرنگ، محصولی جدید از شرکت هاکوپیان پیشرو در صنعت الکترونیک
سلااااااااااااااااااااااام . دیونه دیونه دیونه دیونه دیونهههههههههههههههههههههههههه خوبین؟ من خوب ... نمیدونم هستم یا نه. آخه چند روزه که نرفتم تیمارستان. یه سوال تا حالا تیمارستان رفتین؟ من؟ تا دلتون بخواد . روزبه. امین آباد. آزادی. نواب صفوی. ایرانیان و...
ببینم مترو سوار شدین . به به همه مترو بازن. دیدین که یه تیمارستان سیاره. توی ایستگاه وقتی در باز میشه آدما مثل آهنربا هم قطب همدیگرو دفع میکنن. یکی هل میده تو یکی هل میده بیرون. خیلی باحاله
وقتی میخوای سوار بشی باید اولا دیونه تمام عیار باشی. دوما در ورزشهای رزمی حرفه ای باشی همچون = پرش از روی جوب بزرگ . کاراته با کمربند سگگ دار بزرگ. ژیمناستیک البته ژیملاستیک تیوبلس یا تیوبدار بهتره چون بعدن میشه بادش کرد. پرتاب آدم با مانع. شنا و زیرآبی برای حبس نفس برای مدت طولانی. بارفیکس با یک دست و... ساعت هفت صبح . بالاخره سوار میشی . کمک له شدم. کسی دست چپ منو ندیده . آییی کور شدم آقااااا مواظب باش شصت پات رفت توی چشمم. مامان . بیپ - بله بفرمایید وای اینو یادم رفته بود برای پیاده شدن علاوه بر موارد بالا
وقتی سوار ترن که هستی وقت خیلی دیر میگذره همش تو این فکر هستی کی میرسی. البته در این موقعه وجود یه هم صحبت خیلی کمک میکنه. یه روز این همه قطار این همه آدم کجا میرن چی کار میکنن . تا حالا بهشون توجه کردین. زیاد فکر نکنین . آخه دیونه ها که فکر نمیکنن. واقعا که دیونه هستین یه شعر از مانی مینویسم درباره همین موضوع . ببینین چطور توصیف کرده در کوپه قطار
در چهره شکفته دوشیزه آینه ام را و چهل بار به پیش در جستجوی چهره مرگم و نمیابم. پرسشی وهمناک در هوش پنهان دقایق هست. با آنکه قَدَری نسیتم در کوپه قطار در قطار زمان گویی که منم که در برابر خود نشسته ام. نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 2:24 توسط یه دیونه کدام چشمه بی آنکه واپس آید؟) ابری غریب را دیدم که در غم بارانهایی نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 ساعت 14:16 توسط یه دیونه سلام دیونه ههههههههههههههههههههههههههههههههههها شاد باشین خوشحالی کنین. بپرین بالا نه نه نه مختون ضربه میخوره زبونم لال عاقل میشین) بگذریم سلام سلام دوستان خوبم سلام عزیزان سلامی به گرمی آفتاب سلامی به زیبایی شما سلامی به بلندی بیل سلامی به صافی ماله به تیزی شاقول به سرعت فرقون رو بردار بیار این سیمان رو ببر. پسر اون آجر بنداز بالا .. اِاِاِاِاِاِاِاِ بیخیال. امروز بعد از مدتها اودم نت یه سری هم به وبلاگم زدم. از دوستان قدیمی که خبری نیست اما یه دوست جدید پیدا کردم. ( همیشه بهار نمیدونم میتونم دوباره ادامه بدم یا نه چون دیگه زمانی برای نت ندارم. زندگیم شده کار البته خودم راضیم راستی دوتا موضوع هست که باید بگم اواخر خرداد بود رفته بودم بانک که با یکی از آشنایان قدیمی برخورد کردم. خیلی خوشحال شدم بعداز حدود یکسال میدیدمش. مادر یسنا بود . کلی سلام احوال پرسی کردیم. دوتا خبر بهم داد اول اینکه یکی از دوستان دوران هنرستانم پدر شده . یه دختر خوشگل دوم اینکه یسنا خانم رفته سرخونه زندگیش . خیلی خیلی خوشحال شدم براش آرزوی خوشبختی میکنم امیدوارم که عاقبت بخیر بشه من دیگه با هیچکدوم ارتباط ندارم اینا رو نوشتم که اگه یه زمانی اومدن اینجا بدونن که من به فکرشون هستم. داداش متین هم که با نت خداحافظی کرده اما تلفنی ازش با خبرم. بعضی وقتها هم بتونم به دیدنش میرم بسته دیگه خستتون کردم. اگه دیر دیر آپ کردم ناراحت نشین. چون وقته کمی دارم امیدوارم که بتونم فعال باشم برای همتون آرزوی سلامتی میکنم تا دیدار بعد یا حق نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 19:55 توسط یه دیونه هیچکس برای دیدن من نمیآید در انتهای زمان گم شده ام نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 19:45 توسط یه دیونه خدایا به من توفیق «تلاش در شکست» «صبر در نومیدی» «رفتن بی همراه» عطا کن نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 ساعت 11:30 توسط یه دیونه بالاخره تموم شد سربازی رو میگم نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385 ساعت 18:27 توسط یه دیونه عشق نمي پرسه تو كي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله مني. عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 ساعت 16:24 توسط یه دیونه تولد تولد تولد تولد تولد تولد
داداش متین از صمیم قلب تولدت رو تبریک میگم.
امیدوارم همیشه و همه جا سربلند و موفق باشی
داداشی مواظب خودت باش. منتظرت هستیم
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 ساعت 19:25 توسط یه دیونه لــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــذتی که همراه با زشتی باشد خوشحالی ندارد نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384 ساعت 17:38 توسط یه دیونه زنـــــــــــــــــــــــــــــــدگی محل شنا نیست نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384 ساعت 15:58 توسط یه دیونه گویند: دنیا دو روز است اگر برای تو بود مغرور مشو نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384 ساعت 18:9 توسط یه دیونه ياري مان كن تا دير قضاوت كنيم و زود ببخشيم نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 19:15 توسط یه دیونه
خدایا مرا آن ده که مرا آن به
حرف دلم : خدایا خدای مهربون خدایی که بنده هاشو دوست داره. بنده هایی که خوبیشونو میخواد خواهش میکنم مسیری پیش رومون بذار که به صلاحمون باشه و باعث نشه که از تو مهربون دور بشیم .
نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384 ساعت 16:42 توسط یه دیونه
بع بع بع بع......ع...ع.. ب...عع...ع ب..ع...ع................ع پخ پخ عيد قربان مبارك سلام ديونه ها ازتون ممنونم كه اين طرفا پيداتون ميشه خب بريم سراغ بيوتلگرام اوه چيز شد همون بيو گرافي نميدونم چي شد آخه اين بيوگرافيه يا بيو خاطرافي يسنا نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384 ساعت 21:50 توسط یه دیونه سلام فقط میخوام از یسنا جونم تشکر کنم
خوب اگه خدا بخواد فردا آپ میکنم.البته آخر شب. خوشحال میشم اگه سر نزنین متین جان خبری ازت نیست نگرانت شدم. یسنا جون مواظب خودت باش نانازم فدات شم یسنا جون تو هم نظر دادی مرسی. مرسی عسلم من خوبم نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1384 ساعت 22:28 توسط یه دیونه سلام دیونه ها سلام
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1384 ساعت 0:22 توسط یه دیونه هااااااااااااااااااااااااااااا ۶ یادتون نره یسنا جونم دو شغله شده متین جان مطلبت هم جالب بود . در اولین فرصت منم در این رابطه یه مطلب مینویسم چیزی برای گفتن ندارم نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1384 ساعت 21:52 توسط یه دیونه !!! اخطار به همه !!! دی ماه از راه رسید مواظب باشید ۹ حالا آخرش میفهمید قضیه چیه داداش متین از نظرت ممنونم یکساعت بعد
نوشته شده در جمعه دوم دی 1384 ساعت 20:54 توسط یه دیونه
عجب شبيست فردا شب شكم است فردا سلام به ديونه هاي نفهمي كه ميان اينجا. خوبين؟ خب به من چه. من كه خوبم حسابي. چه حالي ميده همگـي يـجـا جـمـع ميشن اون موقعه ها كه كوچيكتر بودم يعني 7 يا 8 ساله ؛ شب چله رفتيم خونه مامان بزرگ . دوستتون دارم يسنا جونم مواظب خودت باش . خيلي ميخوامت
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384 ساعت 20:46 توسط یه دیونه یسنا جون آپ کرد آخ جونم فداش بشم صبح اينقده خوشحال بودم يادم رفت ولادت با سعادت ضامن آهو آقاي غريب يوسف ايران زمين رو به تمام عاشقانش تبريك ميگم اميدوارم كه همگي سعادت داشته باشيم تا از نزديك ضريحش رو ببينيم و لمسش كنيم نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384 ساعت 9:34 توسط یه دیونه سلام دیونه ها خوفین بای بای دیونه
نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384 ساعت 15:42 توسط یه دیونه من امروز خیلی خوشحال بیدم یسنا اومد جیگرشو بخندیت
نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384 ساعت 17:46 توسط یه دیونه یه هواپیما میخوره زمین یه تعدادی هم تلف میشن وقتی نقطه امید من نا امید باشه من چه امیدواری میتونم داشته باشم نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384 ساعت 11:55 توسط یه دیونه
ميخوام مطلبي بنويسم كه شايد خوشتون نياد به نظر شما شيطون گناهكارتره يا ما شيطان، انسان را سجده نكرد و ما خدا را نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 ساعت 20:34 توسط یه دیونه
بسياري از انسانها شكوه و عظمت زندگيشان را مديون مشكلات و ناراحتي هاي وخيم هستند نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 ساعت 0:16 توسط یه دیونه
من كفش نداشتم و مدام شكايت ميكردم تا اينكه روزي مردي را ديدم كه پا نداشت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 ساعت 0:16 توسط یه دیونه
الماس بدون سايش صيقل نميابد و انسان بدون سختي ها تكامل نميابد نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 ساعت 0:13 توسط یه دیونه
آنچه توفان با هوا انجام ميدهد؛ نا اميدي با روح و جان آدمي ميكند. نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 ساعت 0:11 توسط یه دیونه
تجربه معلم سختگيري است چرا كه نخست امتحان را برگزار ميكند و سپس درسهاي لازم را به شما ميدهد نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 ساعت 0:10 توسط یه دیونه
تجربه آن چيزي نيست كه براي شما اتفاق
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 ساعت 0:9 توسط یه دیونه
سنگهاي داخل رودخانه ميتوانند جاي پايي براي عبور شما و يا مانعي براي گذشتن از آنجا باشد. نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 ساعت 0:7 توسط یه دیونه
زندگي دشوار خواهد بود اگر قدمهاي بلند برداريد؛ اما اگر آهسته و پيوسته در حركت باشيد زندگي همانند نوشيدن يك ليوان آب است نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 ساعت 0:6 توسط یه دیونه |
Designed by Mohammad . Copyright © 2006-07 mdfi.blogfa.com