تبليغاتX
..::"" نوشته های یه دیونه ""::..
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

تو همونی که با یک نگاش
میخوام بشم عاشق چشاش

اگه کسی بخواد تو رو بگیره
اونو میشونم سر جاش

آخه تو عزیز قصه هامی
آخه تو شعر روی لبامی

آخه جون تو بسته به جونم
اگه بری دیگه نمیتونم

آخه اسم تو رو که میارم
میشی همه دار و ندارم

از چی میترسی مهربونم
من که رو عشق تو موندگارم

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

قلعه تنهایی

آه اگر روزی نگاه تـــــو           مونس چشمان من باشد
قلعه سنگین تنهــایی           چهار دیوارش زهم پاشــد
آه اگر دستان خوب تو           حامی دستان من باشـــد
قلعه سنگین تنهـایی           چهار دیوارش زهم پاشـــد

              قلعه تنهایی ما را          
                               دیو در بنگان خود کرده
             خون چکد از ناخن 
                             این دیوار
                             جان به لبهای من آورده

آه اگر روزی صدای تو          گــوشه آواز مـن بــاشــد
قلعه سنگین تنهایی          چهار دیوارش زهم پاشـد
آه اگــر دیروز برگــردد          لحظه ای امروز من باشد
قلعه سنگین تنهایی          چهار دیوارش زهم پاشـد

              قلعه تنهایی ما را          
                               دیو در بنگان خود کرده
             خون چکد از ناخن 
                             این دیوار
                             جان به لبهای من آورده




نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387 ساعت 16:50 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


فعل مجهول

بچه ها صبحتان بخیر... سلام

درس اول فعل مجهول است

فعل مجهول چیست میدانید؟

نسبت فعل ما به مفعول است

.....

در دهانم زبان چو آویزی

در تهیگاه زنگ میلغزید

صوت ناساز آنچنان که مگر

شیشه بر روی سنگ میلغزید

ساعتی داد آن سخن دادم

حق گفتار را ادا کردم

تا ز اعجاز خود شوم آگاه

« ژاله » را زان میان صدا کردم

« ژاله » از درس من چه فهمیدی؟

پاسخ من سکوت بود و سکوت بود

ده جوابم بده کجا بودی؟

رفته بودی به عالم « هپروت »؟

خنده دختران و غرش من

ریخت بر فرق ژاله چو باران

لیک او بود غرق حیرت خویش

خشمگین انتقام جو گفتم

بچه ها گوش ژاله سنگین است

دختری طعنه زد که نه خانم

درس در گوش ژاله یاسین است

باز هم خنده ها و همهمه ها

تند و پیگیر میرسید به گوش

زیر آتشفشان دیده من

« ژاله » آرام بود و سرد و خموش

رفته تا عمق چشم حیرانم

آن دو میخ نگاه خیره او

موج زن در دو چشم بی گنهش

رازی از روزگار تیره او

آنچه در آن نگاه میخواندم

قصه غصه بود و حرمان بود

ناله ای کرد و در سخن آمد

با صدایی که سخت لرزان بود

« فعل مجهول » فعل آن پدریست

که دلم را ز درد پر خون کرد

خواهرم را به مشت و سیلی کوفت

مادرم را از خانه بیرون کرد

شب دوش از گرسنگی تا صبح

خواهر شیرخوار من نالید

سوخت از تب شب برادر من

تا سحر در کنار من نالید

از غم آن دو تن دو دیده من

این یکی اشک بود و آن خون بود

مادرم را دگر نمیدانم

که کجا رفت و حال او چون بود

گفت و نالید آنچه باقی ماند

هق هق گریه بود و ناله او

شسته میشد به قطره های سرشک

چهره همچو برگ لاله او

ناله من به ناله اش آمیخت

که غلط بود آنچه من گفتم

درس امروز قصه غم توست

تو بگو من چرا سخن گفتم

فعل مجهول فعل آن پدریست

که ترا بیگناه میسوزد
آن حریق هوس بود که در او

مادری بی پناه میسوزد.

                                     (سیمین بهبهانی)



نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 4:34 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


زندگی زیباست؟

دو روز مانده به پايان جهان

   تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده

           تقويمش پر شده بود و تنها دو روز
 تنها دو روز

      خط نخورده باقي بود

پريشان شد

  آشفته و عصباني نزد خدا رفت

        تا روزهاي بيشتري از او بگيرد

                        داد زد و بد و بيراه گفت

خدا سكوت كرد

   جيغ كشيد و جاروجنجال راه انداخت

خدا سكوت كرد

   آسمان و زمين را به هم ريخت

خدا سكوت كرد

   كفر گفت ، سجاده دور انداخت

خدا سكوت كرد

   دلش گرفت و گريست ، به سجده افتاد

خدا سكوتش را شكست

گفت:

اما يك روز ديگر هم رفت

    تمام روز را به هيچ از دست دادي

                  تنها يك روز ديگر  باقيست

                         بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن

لا به لاي هق هقش گفت

              اما با يك روز

                        با يك روز چه كار ميتوان كرد

خدا گفت

آنكس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند

             گويي كه هزار سال زيسته

      و آنكه امروزش را در نمي يابد

هزار سال هم به كارش نمي آيد

و...

آنگاه سهم يك روز زندگي

  را در دستانش ريخت و گفت

                     حالا برو زندگي كن

اما او مات و مهبوت به زندگي مي نگريست

            كه در دستانش ميدرخشي
       اما ميتر سيد حركت كند

ميترسيد راه برود

و زندگي از لاي انگشتانش بريزد

              بعد با خودش گفت

        وقتي فردايي ندارم

      نگه داشتن اين يك

روز چه فايده اي دارد

بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم
آنوقت شروع به دويدن كرد

زندگي را به سرو رويش پاشيد

                           زندگي را نوشيد

                                   زندگي را بوئيد

و چنان به وجد آمد كه ديد

ميتواند تا ته دنيا بدود

ميتواند بال بزند

او در آن يك روز

آسمان خراشي بنا نكرد

         زميني مالك نشد

    مقامي بدست نياورد

اما...

او در همان يك روز

دست بر پوست درخت كشيد

كفش دوزكي را تماشا كرد

سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد

به آنهايي كه او را نمي‌شناختند سلام كرد

براي آنهايي كه او را دوست نداشتند

از ته دل دعا كرد

و او در همان يك روز

آشتي كرد ، خنديد و سبك شد

لذت برد و سرشار شد

بخشيد و عاشق شد ، عبور كرد و تمام شد

او در همان يك روز زندگي كرد

اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند

                            امروز او در گذشت

                                كسي كه هزار سال زيست.



نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 3:8 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


کوتاه بگم

 

دلم گرفته

از این روزگار دلم گرفته


تنهای تنها

زندگي دفتري از خاطرهاست تا  چشم باز كنيم عمرمان ميگذرد

تنهای تنها


و اگر کلمه ای اشتباه بنویسیم قادر به پاک کردن نیستیم
همچــــو مســیر یک طرفه که در انتهـا دور زدن ممنــــوع است
 

 



نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 0:6 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


داستانک - انشاء

موضوع انشا: كامپیوتر

کامپيوتر چيز بسيار خوبي مي‌باشد و براي ما خيلي لازم داريم. پدرم به من قول داده که براي هر نمره بالاي 12 در کارنامه‌ام يک تکه از آن را بخرد.

پدرم در کامپيوتر خيلي مي‌فهمد و حتي توانسته يک بار به اینترنت  وارد شود! مادرم در برخورد با کامپيوتر خيلي شاس مي‌باشد و روزي 2 بارموس من را با جارو و بيل مي‌زند، حتي تازگي‌ها در خانه ما تله موش هم کار گذاشته است به همين خاطر انگشت شصت هر دو پاي پدرم قطع شده مي‌باشد.

پدرم شبها به کافي شاپ مي‌رود و چت مي‌کند! مادر و پدر، هميشه در حال چک و لقد مي‌باشند و مادرم به پدرم مي‌گويد: تو مگه خودت خواهر مادر نداري که مي‌روي با دخترهاي خارجکي چت مي‌کني؟

پدر من تازگي‌ها در اورکات مي‌باشد و من ميدانم که اورکات خيلي بي‌ناموس مي‌باشد و شنيده‌ام که خيلي دختر دارد و خيلي بدحجاب مي‌باشند.

پدرم چند روزيست که موس مرا قايم کرده و ميگويد مزاحم درس خواندن من مي‌باشد. خواهرم خيلي وقت است شوهرش را كرده و الان هم بچه دارند. من گاهي به خانه آنها مي‌روم و از آنجا کانکت مي‌کنم و با آي‌دي دخترانه
 با پدرم چت  مي‌کنم و لاو مي‌ترکانم. پدرم خيلي دروغ مي‌گويد و در کامپيوتر مي‌گويد بچه جردن بوده است و يک روز صبح بلند شده و ديده در جوب دروازه دولاب است. او ميگويد: آب زده ما رو آورده پايين.

کامپيوتر بسيار مفيد است و من آن را خيلي دوست دارم.اين بود انشاي من!



نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ساعت 4:46 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


داستانک - عشق خیالی

برادرم بهروز خیلی توکار اینترنت وکامپیوتر بود همیشه به من می گفت:
بهار بیا امروز چه کشفی کردم ؟ با فتوشاپ تغییر چهره داده و خودش را شبیه
محمدرضا گلزار کرده بود بعد می گفت: حالاببین دخترها چه ضعفی برام می روند،
گفتم:آخرش که چی؟ گفت:تو نمی دونی وقتی به یکیشون می گم دوستت دارم چیکار می کند!
تازه این عکس ها روبه هرکسی نشون نمی دهم
وقتی خوب التماسم کردند نشون می دم

حالا این
file
عکس های ارسالی ببین بعضی از این دخترها واقعا بچه اند
این یکی پیر دختره
!

با خنده گفتم:حالا با این همه دوست دختر چه جوری حرف می زنی؟
خیلی جدی گفت:با هرکدومشون یک ساعت خاص صحبت می کنم بیشتر از 10 دقیقه
حرف نمی زنم زیادیشون میشه
این جوری دفعه بعد چشم انتظارم باقی می مونند
بهش گفتم:آقای زرنگ مواظب باش انقدرکه تو دیگران را به اسیری می گیری خودت اسیر نشی ،
گفت:بهارجون قربون دلسوزی هات برم داداشت را  دست کم نگیر!

چند وقت بعد دیدم بهروز سرحال نیست کم حرف شده ازش پرسیدم گفت چیزی نیست فقط خسته ام ، تا اینکه سکوت بهروز شکسته شد
گفت:بهار تو راست گفتی من اسیر شدم نمی دونم تقاص کدوم دلشکسته رو میدم؟
گفتم:داری نگرانم می کنی بگو چه اتفاقی افتاده؟
گفت: 4ماه پیش تو
googel
با وبلاگ دختری آشنا شدم چیزهایی که می نوشت مثل اینکه از قلب من می نوشت بعد از کلی دونده گی بهش pm
دادم باهاش رابطه برقرارکردم تا اینکه اسیرش شدم 
با تعجب گفتم:یعنی انقدر حرفه ای حرف می زد!

گفت: نه ، اتفاقا وقتی بهش می گفتم دوستت دارم میگفت چرند نگو
آخه وقتی کسی طرفشو نمی بینه برای چی احساساتش را خرج کنه
بهش می گفتم دوست دارم باهات ازدواج کنم اون تهیدم میکرد الان می ره و حوصله چرت و پرت منو نداره هیچ طوری نمی تونم احساساتم را بهش نشون بدهم.
بهار من بهش علاقه دارم دیگه حوصله چت با دیگران رو ندارم فقط با ستاره دنیا برام قابل تحمله

گفتم:پس اسمش ستاره است، گیج شده بودم روز به روز بهروز پژمرده تر می شد بعضی روزها دانشگاه هم نمی رفت
یک روز بهش گفتم:چیزی شده؟ خسته گفت:نه چیزی نیست،
گفتم:اگر دوست نداری حرف بزنی نزن اما نگو چیزی نشده ،
یکدفعه بغضش شکسته شد وگفت:
تو می خوای چی بگم از دلی که تو وجودم نیست از عشقی که لگدمال شد واز روحی که...
نذار بیشتر ازاین بگم خیلی خرابم اون منو باور نمی کنه،
گفتم :کی؟
گفت:تنها شب ها برام قشنگ مونده چون ستاره توش چشمک می زنه.

باخنده گفتم:بارک الله شاعر هم شدی

همون ترم بهروز شاگرد اول کلاس مشروط شد این یک زنگ خطر بود
تصمیم گرفتم جدی با بهروز صحبت کنم
گفتم: تا کی می خواهی این کار ادامه بدهی
آخه این دختره ارزشش رو داره ؟
گفت:نمی دونم همیشه دوستی های اینترنتی را مسخره می کردم اما خودم...
چند دفعه باهاش دعوام شد اما هردفعه دلم طاقت نمی آورد می رفتم آشتی
یک مدت تصمیم گرفتم چت نکنم فایده ای نداشت یک سری بهش گفتم حالا که پیشنهادم رو قبول نمی کنی فقط عکست رو نشونم بده
یا با
voice صدایت را بشنوم من، حتی webcam
را براش روشن کردم
تا باورم کنه اما اون میگفت من برای خودم ارزش هایی دارم که واسه اون حاضرم جونم را بدم.
آخر سری گفت:بیا آی دی های هم دیگه رو
egnoreکنیم
این جوری همدیگر را فراموش می کنیم
گفتم ستاره این را از من نخواه تواگر دوست داری این کار را بکن،

بهار اون اشک های منو دید اما دلش نرم نشد ازت می خواهم باهاش حرف بزنی شاید تاثیری داشته باشد،
من که حیران از اشک های بهروز بودم با خودم گفتم این یا عشق است یا یک مصیبت که گریبان بهروز را گرفته با اینکه اعتقادی به دنیای چت نداشتم به خاطر بهروز قبول کردم
اما مدت ها بود که ستاره
on نشده بود تا اینکه یک شب بهروز....

باهیجان خبرآمدنش را داد با سلام شروع کردم و خودم را معرفی کردم بعد از مکث نسبتا کوتاهی برخلاف انتظارم تحویلم گرفت وشروع به صحبت کردیم تمام وضعیت بهروز را برایش توضیح دادم بعد از تموم شدن حرفهام
گفت :اول بگو بهروز پیشت است؟
گفتم: اره  گفت ازت خواهش می کنم از اتاق بیرون بره تا شروع کنم ،
بهروز بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت
گفتم: شروع کن اون از اتاق بیرون رفت ،
گفت: بسیار خب، توی این مدت من عشق اونو باور کردم
اما اون درحال تلاشه که این دوست داشتن را به شیوه های مختلف که فکر کنم بهتون گفته ثابت کنه اما من درخانواده سنتی بزرگ شدم که این برخوردها را
قبل از ازدواج را تایید نمی کنند.
من از اینکه بهروز دچا ر این پریشونی شده ناراحتم حالا شما ازمن چه میخواهید؟ گفتم: نمی دانم فقط می خواهم که برادرم به حال طبیعی برگرده
و حقیقت زندگی را باور کنه
گفت: یعنی شما می گید خودش وعشقش را قبول کنم وبه تمام اعتقاداتم پشت کنم این محاله!
خسته شده بودم بیش از یک ساعت حرف زده بودیم اما به نتیجه نرسیده بودم. گفتم:آخرش چی نمی خواهید این قضیه را تمام کنید ؟ یکی بیرون این در منتظر نشسته!
گفت:برادرت خیلی بچه است اون فکر می کنه همه چیزو میدونه 
من هم از این وضعیت خسته شدم.
یک پیشنهاد دارم اما می دونم که اون ظرفیتش را نداره ،
تنم یخ کرد گفتم : چه پیشنهادی؟ 
گفت: آدرسم را بهت می دهم اما باید برای همیشه قید من را بزند
تا هم من وهم او به زندگی آروم خودمون برگردیم درضمن وجود تو هم لازمه.
گفتم:باشه ،
گفت:این کار را برخلاف میلم انجام دادم برای اینکه می خواهم ثابت کنم که دنیای چت با دنیای واقعی تفاوت می کنه 
گفتم :ازت ممنونم  اما چه جوری باید بشناسیمت ؟
گفت:من عکس بهروز را دیدم درضمن به هرکی بگید ستاره محبی من را میشناسند.

 وارد بازی خطرناکی شده بودم اما باید تا آخر این بازی می رفتیم وقتی این خبر را به بهروز دادم باورش نمی شد دوباره شادی باهاش آشتی کرده بود و درآخر شرط ستاره را گفتم و او نیزگفت سعی خودم می کنم.

یک هفته بعد رهسپاره شهر ستاره شدیم دیر وقت بود که رسیدیم تمام شب رو بهروز تو هتل به اولین جمله ای که به ستاره می گفت فکر می کرد می گفت بیشتر از اینکه دلم بخواهد صورتش رو ببینم دلم می خواهد صدایش را بشنوم
اما نه هردوتاش من را راضی می کنه،
سعی کردم بهروز را با رویاهاش تنها بگذارم تا اینکه فردا صبح پرسان پرسان محل کار ستاره را پیدا کردیم تابلو آن نوشته بود مرکز توانبخشی مهر استان...
بدون هیچ توجه ای وارد شدیم از یک خانمی درباره ستاره پرسیدیم برخلاف انتظارم گفت بله الان می آیند خدمتتون  
بعد از چند لحظه خانم جوانی وارد شد باورمان نمی شد که اون ستاره باشد بعد از سلام واحوالپرسی
بهروز گفت: فکر نمی کردم ببینمت دیگه هیچی از خدا نمی خواهم
حالا ستاره توهم یک کلمه حرف بزن بگو که تو هم خوشحالی بگو که همه چیز تمام شد ،
اما سکوت ستاره شکسته نشده بود فقط یک کاغذ از توی کیفش بیرون اورد و چیزی نوشت وبا چشمان اشک بار جلوی ما گذاشت
 نوشته بود من حرفی برای گفتن ندارم آخه من کر و لال هستم

بعد نوشت یادته گفتی دلم می خواهد صداتو بشنوم
اما من صدایی نداشتم بهتره هر کدوم ما به زندگی آروم خودمون برگردیم
اینجوری بهتره، برای همیشه خداحافظ و خیلی آروم رفت بدون آنکه جواب خداحافظی اش رو بدهیم
بهروزفقط آروم می گفت باورم نمی شه ، حال مساعدی نداشت به شهرمون برگشتیم.
مدتها طول کشید تا بهروز به حال طبیعی خودش برگشت
ازم خواست به شهر ستاره برویم
گفت این بار می خواهم عاقلانه تصمیم بگیرم اما تقدیر خواب دیگه ای برایش دیده بود بعد از آن تاریخ ستاره از آن شهر رفته بود
اماچه شهری کسی چیزی نمی دانست و بهروز را به همراه یک خیال به شهرمون برگرداندم.



نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 6:57 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


درخواست

سلام
سلام به همه دوستان و عزیزانی که میان اینجا

امروز اومدم اینجا که از شما یه چیز بخوام
یه خواهشی دارم
میخوام که برای عزیزم دعا کنین که حالش زودتر خوب بشه
از همتون التماس دعا دارم.
آخه وقتی عزیزم حالش خوب نباشه من خوب نیستم
به خدا نمیدونم چی بنویسم

اون همه چیزه منه. اون زندگیمه.
من که هر کاری از دستم بر بیاد میکنم
شما از خدا بخواین که زودتر خوب بشه

خدا جون. خدای مهربون.
خدایی که بنده هاشو دوست داره  و خوبیشونو میخواد

خدایی که به حرف بندهاش گوش میده حتی اگه گناه کار باشه
التماست میکنم . تو رو به بزرگیت به عظمتت قسم میدم
یه کاری کن که عزیزم زودتر خوب بشه

خدا جونم ازت میخوام که عزیزم زودتر خوب بشه

دوستای عزیزم محتاج دعا همه تون هستم
امیدوارم که همیشه سلامت باشین
ممنون از لطف همتون
 



نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 3:31 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


هوای تو

شب که هوای تو میاد ، نمیدونم چی کار کنم
تو این همه غریبگی داد بزنم ، داد نزنم


به کی بگم حرف دل رو ، شب و چطور سحر کنم
رو کنم به آسمون ، ستاره رو خبر کنم


تموم لحظه های من ، هوای با تو بودنه
زمزمه های شبای من ، همیشه از تو خوندنه

 



نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 6:45 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


داستانک - یک شب عادی...


نوک انگشتاش یخ زده بود .
دونه های برف به مژه های بلندش چسبیده بود .
تند و تند قدم برمی داشت و تازیانه باد سرد رو روی صورتش صبورانه تحمل می کرد .
پاهای کوچیک و ظریفش از شدت سرما بی حس شده بود .
چادرشو محکم تر به دور خودش پیچید.
از خیابون که رد می شد یه ماشین مشکی آخرین مدل با سرعت از جلوش رد شد و کلی آب گل آلود روی چادر کهنه و سر و صورتش پاشید .
از توی ماشین صدای قهقهه یه دختر که توی دیس دیس موسیقی جاز گم شده بود , گوشاشو آزرد .
یه دختر شاید همسن خودش , شاید کوچیکتر ...
همونجا کنار خیابون واستاد .
یک قطره اشک از گوشه چشای سیاه و درشتش زد بیرون و نرسیده به روی گونه برجسته اش یخ زد .
مثه یه دونه الماس کوچیک .
با دستای سرد و یخ زده اش آب گل آلودی رو که روی صورتش پاشیده شده بود پاک کرد .
انگشتای بی حسشو توی دهنش فرو کرد .
استخوناش تیر می کشید .
از خیابون رد شد .
چیزی تا خونه نمونده بود .
به هیچ چیز توجه نمی کرد .
متلکای پسرایی که توی ماشینای گرم و خوشگلشون لمیده بودن براش نامفهوم بود .
- خوشگله , چادرت کثیف نشه .
- کلاغ سیاه , خونه ات کجاست ؟ برسونمت .
و ...
به هیچ چیز توجه نمی کرد .
سردش بود .
جلوی در خونه چند لحظه مکث کرد .
در مثل همیشه باز بود .
هیچ شوقی توی وجودش نبود .
در رو باز کرد .
صدای گوشخراش در زنگ زده حیاط گونه توی کوچه پیچید .
یه حیاط کوچیک , یه شیر آب یخ زده , هوای سرد , سرد تر از بیرون .
دو قدم که برداشت به در اتاق رسید .
شیشه شکسته در اتاق با یه تیکه پلاستیک پوشونده شده بود .
رفت داخل و در رو بست .
دو تا اتاق متصل به هم .
دیوارای دود زده و سقفی با گچای ریخته .
یه زیر انداز کهنه و یه چراغ والور که روش یه قابلمه کوچیک و چند دونه شلغم که توی آب بالا و پایین می رفت .
چادرشو درآورد و انداخت رو زمین .
گوشه اتاق یه رختخواب رنگ و رو رفته و یه چیزی شبیه آدم که زیر رو انداز دراز کشیده بود اولین خط نگاه دختر بود .
- مامان ...
مضطرب روانداز رو از روی زن برداشت .
زن چشماشو باز کرد و قبل از اینکه دهنشو باز کنه موجی از سرفه و خون به صورت دختر پاشید .
قطره های اشک تند تر از همیشه از گوشه چشمش شروع به ریختن کرد .
- مامان ... تو رو خدا حرف نزن ..واست خوب نیس ... تو رو خدا ...
سرشو گذاشت روی صورت سرد زن .
لابه لای هقهق گریه گفت :
- فردا... واست دوا می خرم ... امروز.. نشد ... کار گیرم نیومد ... به خدا فردا ... فردا ...
انگشتهای کشیده و خشک زن آروم موهای مشکی و بلند دختر رو نوازش کرد .
- مامان دوستت دارم ... دوستت دارم ..
هر دو آروم گریه می کردن ..
دختر پتو رو بلند کرد و کنار زن خوابید ... خودشو چسبوند به تن سرو لاغر زن ...بوی تن زن ... بوی مادر ...
همون شب ..
همون ساعت ...
همون نزدیکی ها ...
ماشین مشکی جلوی یه خونه بزرگ ترمز کرد .
یه دختر از ماشین پیاده شد .
کت چرم و شلوار لی چسب تنش بود و هاله ای از ادکلن دور و برش پیچیده بود .
دستش رو که دستکش سفیدی پوشونده بود جلوی دهنش گرفت و دکمه زنگ رو فشار داد .
در باز شد و صدای خنده و گرمای مطبوعی از پشت در توی کوچه پیچید .
- بچه ها اومدن؟
- آره .. تو چرا دیر کردی؟
- بابا اصرار داشت با ماتیز آلبالویی بیام ... منم که می دونی زیر بار حرف زور نمی رم ...
- حالا با چی اومدی؟
- با اوپل مامان ... همون مشکیه ...
یه سالن بزرگ .
پر از دختر و پسر .
صدای سرسام اور موسیقی جازززززززز.
یه عده در حال رقص ... یه عده بگو و بخند .. یه عده دور شومینه مشغول خوردن مشروب و ...
قیافه های آبرنگی ...
دو ساعت رقص و خنده های مستانه ....
و لحظه ای بعد در یکی از اتاق های تاریک و عطر آلود ...
- دوستت دارم سامان ... دوستت دارم ...
صدای نفس های هوسناک و دو جسم فرو رفته در هم و پنجره ای رو به آسمان برفی شب
شبی که آروم تمام شد
مثل تمام شبهای دیگه ...
ساده و عادی .



نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 4:5 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


تولد

دوازدهم دی ماه

تولدم مبارک



نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 ساعت 13:35 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


داستانک - سفر عشق

 

عجیب سفریست ، سفر عشق

سفری دور و دراز در کسری از ثانیه

تنها و بی کس ، برای هیچکس

 

عاشقی میخواست به سفر عشق برود.

روزها و ماه ها و سالها بود که در چمدان میبست.

 هی هفته ها را تا میکرد و توی چمدان میگذاشت.

هی ماها را مرتب میکرد و روی هم میچید و هی سالها را جمع میکرد

 و به چمدانش اضافه میکرد.

او هر روز توی جیبهای چمدانش شنبه و یکشنبه  میریخت

 و چه قرنهایی را که ته ته چمدانش جا داده بود.

و سالها بود که خدا تماشایش میکرد و لبخند میزد و چیزی نمیگفت.

اما سرانجام روزی خدا به او گفت:

عزیز عاشق فکر نمیکنی سفرت دارد دیر میشود؟

چمدانت زیادی سنگین است.

 با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه میخواهی بکنی؟

عاشق گفت:

خدایا؛ عشق ، سفری دور و دراز است .

من به همه این ماها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سالها و قرنها ،

زیرا هر قدر که عاشقی کنم ، بازهم کم است.

خدا گفت:

اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است.

نه درنگ قرنها و سالها.

هیچ چیز با خودت نبر ، جز همین ثانیه که من به تو میدهم.

عاشق گفت:

چیزی با خودم نمیبرم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماهی و هفته ای را.

اما خدایا! هر عاشقی  

به کسی محتاج است.

به کسی که همراهیش کند.

به کسی که پا  به پایش بیاید.

به کسی که اسمش معشوق است.

خدا گفت:

نه ؛ نه کسی و نه چیزی

" هیچ چیز " توشه  توست و " هیچ کس " معشوق تو ،

در سفری که نامش عشق است

و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را  از او گرفت و راهیش کرد.

عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت.

جز ثانیه که خدا به او داده بود.

عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت.

جز خدا که همیشه با اوبود. 



نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 1:37 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


هیچی

بنی آدم اعضای یک دیگرند

                                           که در آفرینش زیک گوهرند

چو عضوی بدرد آورد روزگار

                                            نماند دگر عضوها را قرار

تو کز محنت دیکران بی غمی

                                            لنگه کفش مرا کجا میبری

اشتباه نوشتم نه. اصلا ولش کن به من نیومده ادیبانه شروع کنم

 

سلللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل
لللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللام

ای وای ببخشید یادم رفته بود انگشتمو از روی کلید لام بردارم

همه چیز خوش طعم میشه با سس ... ای بابا صبر کنین تلویزیون خاموش کنم........................................جای نریا الان میام .................................................................................
......................................................................................
.........................................................................
........................................ آخ خستم کرد. هر چی فوت کردم خاموش نمیشد.
فکر کرده زرنگه. منم آب ریختم روش

معذرت میخوام که اینجوری شد. با کلاسش انطوری میشه.
بینندگان محترم با عرض پوزش به علت نقص فنی و حرفه ای ( اِ نه همون فنی کافیه )
چند لحظه برنامه قطع شد خواهش میکنم به ادامه برنامه توجه بفرمایید:

دیرین
دیرین
دیرین
دیرین
دیرین
دیرین
دیرین
دیرین
دیرین
دیرین
 
بی ذوق درست بخون آهنگ پلنگ صورتیه.

 هان چیه ناراحت شدی . ببینمت . روتو برنگردون. چه خبره دیگه ما رو تحویل نمیگیری.
بابا بیخیال بذار ببینیمت.
خوبه خوبه دیگه زیادی قیافه نگیر حالا انگار چی شده .
عکست رفته روی چی توز داری خودتو خفه میکنی.
ببین داره چه جوری نگاه میکنه. اعصابت خورد شد آره . بیا اینم چسب زخم بچسبونش

 

دیونه دیونه ، دیونه شو کی کیه  این منصور پخمس داره میخونه

خب کجا هستیم اومده بودم چی بنویسم. نمیدونم نمیذارین که هی شوخی میکنین

شوخی .آخ آخ شوخی. دیروز توی شرکت اینقد شیطنت کردم که بچه ها  دیونه شده بودن.

اما دو تاشون زد به کلشون حمله کردن به من. دست و پامو گرفتن بعد تابم دادن کوبندنم به دیوار.

 آخ آخ نامردا. دیوار باد کرد.

حالا فکر کردن من بیخیال میشم. یکیشون که صد تا بلا آوردم سرش.
افتاده بودم به دست و پام میگفت ببخشید دیگه غلط کنم با تو شوخی کنم.
منم گفتم که اگه میخواد ولش کنم باید کارهای منم انجام بده

 

واما اون یکی. توی شرکت کاریش نداشتم

ساعت 2:25 نصف شب

تلفن : بیپ . بیپ. داره زنگ میخوره

بیپ. بیپ . بیپ. بیپ. بیپ .

حسابی خوابه گوشی رو جواب نمیده

من که کم نمیارم

آهان گوشی رو برداشت

خش خش  صدای چیه

من: الو

الووووووووووو

اون: ( اهم اهم.خمیازه) بله

من : آقای فلانی

اون : بفرمایید ( بازم خمیازه)

من: ام ببخشید زنگ زدم بگم که پای راستتون از زیر لحاف زده بیرون

لحاف و درست بکشین که سرما نخورین

اون: (هنوز منگ خوابه) چی؟؟؟؟؟؟

من : هیچی بخواب خداحافظ

بیچاره از خواب ناز بیدار شد

ساعت 11:40 ظهر دارم این مطالب رو تایپ میکنم. گوشی زنگ خورد

اوه خودشه

بله

اون : محمد بخدا...( تهدید پشت تهدید)

من : خنده. دارم میتکرم از خنده.  بیشتر عصبانی میشه
خدا به دادم برسه پام به شرکت برسه ... باید کلاه خود و زره بردارم

 

خسته شدم. تا الان سر کار بودین. تقصیر خودتونه به من چه

راستی کتاب سینوهه رو خوندین. همون پزشک معروف فرعون. خیلی ازش خوشم میاد.

هم از صراحت و رک گویش و اینکه همون اول با خواننده کتاب اتمام حجت میکنه

میگه من این کتاب رو ننوشتم که کسی بخونه یا منو تحسین کنه.
برای خودم نوشتم. خاطراتم رو مرور کردم.

خداییش دستش درد نکنه کتاب قشنگی نوشته اگه نخوندینش پیشنهاد میکنم حتما اینکار رو بکنین

آفرین یه خمشو میگیره. تمام تلاششو میکنه. اما نه نشد. داور دستور به ادامه کار میده.
با هم دست و پنجه نرم میکنن. حالا میره واسه بارانداز به محلی گفته میشود که بارگیری انجام میشود.
کشتی های تجاری برای بار گیری و تخلیه بار هاش 2 او فرمول شیمیایی آبه که ترجمش میشه
دو تا مولکول هیدروژن و یک مولکول اکسیژن.

بچه ها توجه کنین فرمول ها رو خوب ....  

بازم عذر میخوام نمیدونم یه دفعه چی شد پارازیت افتاد.

برم دیگه مخم اتصالی کرد

تشکر از همتون

بای تا بعد



نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت 12:57 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


باز باران

ديروز...
  باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه ...

و اما امروز...
  باز باران بي ترانه...
  باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه... مي خورد بر مرد تنها...
  مي چکد بر فرش خانه...باز مي آيد صداي چک چک غم...
  باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده...
  نمي دانم...
  نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟...
  نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند که آن کودک...
  که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد...
  کجاي ذلتش زيباست؟

 

زمانی فرا میرسد که بعد از فراغت از درد. دلم برای درد کشیدن تنگ میشود چون همین درد قدر لذت از آرامش را بمن آموخت.



نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 4:44 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


دیونگی

سلام

هوی دیونه با توام چرا جواب سلامو نمیدی

هاااااااا حالا شد. ببینم حالت که خوبه. خب خدارو شکر منم خوبم

چه خبر ؟ خانواده خوبن  . روزگار بر وفق مراد هست؟

منم ای میگذرونم با چرخ روزگار میچرخم. میگما دم اوس کریم گرم عجب چرخی ساخته. نه پنچر میشه. نه دنده هرز میکنه نه بلبرینگش خراب میشه .

خب میگفتی. شنیدی ؟؟؟ الو الوووو آنتن نمیده الو  الوووووو . قطع شد دوستم بود.

ببین یادم نرفته ها  هنوز سلام ندادی . ولش کن یه معادله جالب بلدم ببین میتونی حلش کنی. خیلی باهاله. وقتی همه مراحل رو انجام بدی اصلا باورت نمیشه که با یه معادله ریاضی میشه همچین کاری کرد. حالا بریم خودت میبینی

معادله:

1-     از سن خودت 20 سال کم کن

2- عدد باقی مانده رو با هفت جمع کن

3- اگه عدد زوچه با یک جمع کن ، اگه عدد فرده تفریق یک کن

4- دو رقم سمت راست تاریخ تولدت رو بهش اضافه کن

5- دو رقم سمت چپ تاریخ تولدت  رو از عدد حاصل کسر کن

* حواست باشه اشتباه نکنی . مهمه

خب تا اینجا رو داشته باش . بریم یه استراحت کنیم . من که خسته شدم

بزار یه داستان کوتاه بگم بعد میریم برای ادامه کارمون

يه خاطره از بازديد يك تيمارستان:

 

پزشک قانونی به تیمارستان دولتی سرکشی میکرد. مردی را میان دیوانگان دید که به نظر خیلی با هوش می آمد. او را پیش خواند و با کمال مهربانی پرسید که:

- شما را به چه علت به تیمارستان آورده اند؟

مرد در جواب گفت:

- آقای دکتر زنی گرفته ام که دختر 18 ساله ای داشت. یک روز پدرم از این دختر خوشش آمد و او را گرفت و از آن روز, زن من مادر زن پدر شوهرش شد. چندی بعد دختر زن بنده که زن پدرم بود - پسری زایید. این پسر، برادر من شد، زیرا پسر پدرم بود.

اما در همان حال نوه زنم و از این قرار نوه بنده هم می شد. و من پدربزرگ برادر ناتنی خود شده بودم. چندی بعد زن بنده پسری زایید و از آن روز زن پدرم خواهر ناتنی پسرم و ضمنا مادر بزرگ او شد، در صورتیکه پسرم برادر مادر بزرگ خود و ضمنا نوه او بود.

از طرفی چون مادر فعلی من، یعنی دختر زنم، خواهر پسرم می شود، بنده ظاهرا خواهر زاده پسرم شده ام، ضمنا پدر مادرم و پدر بزرگ خودم هستم، پسر پدرم نیز هم برادر و هم نوه من است.

بیچاره دکتره. خودشم نفهمید که چه غلطی کرده

خب بریم سراغ معادله

6- عدد رو ضربدر 365 کن

7- یه عدد به دلخواه از 1 تا 9 انتخاب کن

8- حاصل ضرب رو ، تقسیم عدد دلخواه کن

9- نتیجه نهایی رو ولش کن. حالا خودت چطوری؟

خوب ممنون که اومدین اینجا و  این بالایی یا رو خوندین

بازم به من سر بزنین

مرسی



نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386 ساعت 6:43 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


خانه عشق

ذهن من خالیست از هر دغدغه

      خالیست از فریادهای گنگ و نامفهوم

آسمان خالیست از ستارگان سرگردان

                  خانه ام خالیست بی تو!

 خالی ات تنهائیم را بیشتر کرد

                  خالی ات خاکسترم کرد

                  خالی ات دردمندم کرد

بی تو هیچ پرنده ای پرواز نمیکند

                   بی تو دلها مرده است

زندگی پاییز است  درها را باید بست

        پای در این خانه نباید گذاشت              

اینجا خانه تنهایی است، خانه مرگ است

خانه ایست که درد عشق نافرجامی را چشیده

خانه ای ایست شاهد عشق، شاهد غم

                   شاهد مرگ...

خانه ای ایست شاهد نگاههای دروغ

                   آجرها رنگ غم دارد 

و حوضچه آن پر است از آبهای سیاه بدگمانی

و باغچه ای که پر است از درختان شک تردید

           و سایه بانی از دروغ و نفرت

خانه ویرانه ایست که دلش میخواهد

                  غبارش را کنار بزند

و زیر لب بارها و بارها میگوید

                  ای کاش

                           من هم

                                  خانه عشق

                                             بودم!

                   ای کاش...

 



نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت 23:55 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


یا علی

 

 

            شهادت گلستان
 امامت و ولایت

       مولا علی (ع)

 بر تمام شیفتگان
          آن حضرت
              تسلیت باد

 

 

سال چهلم و شب 19 ماه رمضان را امام از زمانهای بسیار دور انتظار میکشید.
او برای دیدار و وداع، و هم صله رحم هر شب میهمان یکی از فرزندان و در کنار آنها بود.

شب آخر زندگی در خانه ام کلثوم اول، یعنی زینب کبری بود. طبق روال سه لقمه افطار کرد
و به عبادت پرداخت. ولی بسیار مضطرب و مشوش بنظر میرسید.
دخترش از او علت را پرسید. ظاهرا چنین جواب شنید:

احساسم این است که امشب شب لقای حق است.


اضطراب سراسر وجود زینب را گرفته و نگران است. بنزد پدر میآید که
بابا امشب تو به مسجد مرو، که دلم نگران است. بگذار دیگری بجای تو رود.
گریز از قدر و قضای خدا ممکن نیست.
اگر بلای زمینی باشد بر رفع آن قادرم اگر بلای آسمانی ( مرگ ) باشد که باید جاری گردد.


بالاخره به مسجد رفت، بر بالای مناره قرار گرفت وآخرین اذان خود را با صدای بلند سرود،
به صحن مسجد برای ادای نماز آمد.

به نماز ایستاد، رکعت اول و دوم را خواند و در حین سر برداشتن از سجده
شمشیر زهرآلود ابن ملجم بر سر او فرود آمد. امام علیه السلام بظاهر نماز را تمام کرد و فرمود:
قسم به خدای کعبه رستگار و راحت شدم.

گویند جبرئیل در بین زمین و آسمان ندائی در داد که همه مردم کوفه شنیدند:

بخدای سوگند که ارکان هدایت ویران شدند، نشانه های تقوا فرو رفته و محو شدند،
رشته محکم خدا گسیخت، پسر عم پیامبر به شهادت رسید، علی مرتضی کشته شد
و بدبخت ترین بدبختان او را کشته است.


وصایا

بخشی از درباره قاتل خود بود و میفرمود:
اگر زنده ماندم خود ولی دم خود هستم اگر مردم و خواستید قصاص کنید او را مثله نکنید.
تنها یک ضربت او را کفایت میکند...

بخشی دیگر از وصایا متوجه فرزندان بود.

حسن جان صابر باش، حسین من زندگی پر ماجرایی خواهی داشت.
عباس من در معاونت برادرت بکوش، از محمد (حنیفه) هم مواظبت کنید
او هم پسر پدر شماست،او را دوست دارم،
زینبم، عونم، جعفرم... همه شما را به تقوا و صبر و شکیبایی سفارش میکنم،
از پراکندگی بر حذرتان میدارم...

کم کم رمق از او رفت ، پلک چشمها بهم آمد، جوهر صوت خاموش میشد
و آخرین کلماتی که از او شنیده شدند این بود:
اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا عبده و رسوله الله

و بدین سان امام از دنیا رفت و از شصت و سه سال زندگی پر رنج و توام با انجام وظیفه رها شد.


شب وفات

او 30 سال بعد از وفات رسول خدا(ص) و فاطمه زهرا علیها السلامزنده بود.
در زمان مرگ به گفته شیخ مفید 63 سال و 2 ماه و 7 روز داشت.
وفاتش در شب یکشنبه 21 ماه رمضان سال چهل بعداز هجرت اتفاق افتاد که شب قدر بود
 شبهای قدر بر خلاف تصور غلط عده ای پس از وفات امام علیه السلام ایجاد نشد و امری
بود که حتی قبل از اسلام سابقه داشته و در اسلام هم بر آن صحه گذارده شده بود. 
بر حسب اتفاق یا شاید هم مقدراتی، شب ضربه خوردن و شهادت امام علیه السلام
با آن شبها مصادف شده بود.

بفرموده امام مجتبی علیه السلام :

او در شبی از دنیا رفت که موسی علیه السلام از دنیا رفت ،
عیسی در آن شب به آسمان عروج کرد و قرآن در آن شب نازل شد.
درود و رحمت خدا و رسول و فرشتگان و همه پاکان و صدیقین و شهدا به روان او باد.

میسر نگردد به کس این سعادت

به کعبه تولد به محراب
شهادت

 



نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 4:13 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


(ستاره)

هنـــــــوزم تــــــنها تــــــــــرینـم تــــــــوی قـــــصه زمـــونه

                                                       کـــــــا شکی رد پـــای عشــــــقم روی جـــاده ها بــــــمونه

 جــون گـرفـت حــس قشـــنگی تــو تــن خشک درخـــتا

                                                       با صـدای خشک و تشـــنه خــــوندم از مــوجــای دریا

 بـــال پـــروازی نـداشـــتم امــا از پــــــــــرنده خـــونـدم

                                                        تــــوی بـــازی صـــداقــت هـــــــمیشه بــــرنده مــــوندم

 همـــــــه جا طــرح قـــفس بــود کــه مــن آســـمون کشـــیدم

                                                          روی بـــــال هـــــــر تــــــرانــه بـه ســـتاره ها رســـــــیدم

 بــــه امـــــید لحــظه عشـــق بــه امـــــید روز پــــرواز

                                                          بـــه امـــــید ایـن کــه شــاید بشکـــنه بــغض هــر آواز

 پشـت مــــــــیله ها نـــــــباید یـــــادمون بـــره پــــریــدن

                                                         وا کــــــنیم پـــنجـره ها رو واســــه آســـمون رو دیـــــدن

 نوشته شده توسط ستاره در وبلاگ ماه من تویی

شعر زیبایی بود خوشم اومد  برای همین توی وبلاگم گذاشتم البته با اجازه ستاره خانم



نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386 ساعت 4:37 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


دنیا مثل بازی گل یا پوچه – با تو گله ، بی تو پوچه

روی طاقچه گل شقایق میکارم

سبز خواهد شد و سراسر اتاق را در بر خواهد گرفت

 عطرش هوش را از یاد ما خواهد برد          

      و ما به سرزمین رویاها سفر خواهیم کرد

                              تا قله عشق پیش خواهیم رفت                          

 

     ای سلطان وجود من! ای همیشه جاوید!

دلم بی تو مرگ را می طلبد

 

بی تو یک لحظه آرام و قرار نخواهم داشت

    و زندگی برایم یعنی حبابی در دریا

                    ای سرو قامت من

مرا دور مکن از سرزمین نیلوفرهای خاکی

    مرا دور مکن از سرزمین پونه های وحشی

       در یک آلاچیق کوچک میتوان خوشبخت بود!

میتوان کلبه چوبی بنا کرد
    و محبت را بر جای چراغ آنجا آویخت
         میتوان خوشبخت زیست و خوشبخت مرد      

                 میتوان در لیوان شیشه ای آب شنا کرد

                               میتوان بجای غذا هوا خورد

                 میتوان نفس نکشید اما عشق داشت

         میتوان زیست بی غذا، بی آب،  بی هوا

     میتوان مرد بی تو...

میتوان...

 

شاید فکر کنید که این مطلب رو برای عشق گم شدم یا برای عشق تازه ( که ندارم) نوشتم

نه

عاشق بودن و دوست داشتن فقط این نیست که پسری به دختری دلباخته باشه یا بلعکس
عشق بالاتر از این حرف هاست که توی ذهن بشر نمیگنجه

اینو برای کسی نوشتم که همیشه در کنارم بوده

اما

حتی برای یکدفعه هم بهش نگفتم که دوستت دارم
تقدیم به کسی که همه هستی ام  از اونه

دوستت دارم



نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 6:35 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


قطار زمان

مربای هویج گلرنگ، محصولی جدید از شرکت هاکوپیان پیشرو در صنعت الکترونیک
یکبار امتحان کنید برای همیشه شگفت زده شوید. تلفن :  ∞ - ⅝ +501 √1
 
(دوستان تبلیغات شما هم پذیرفته میشود. //// صد در صد رایگان \\\\)

 

سلااااااااااااااااااااااام . دیونه دیونه دیونه دیونه دیونهههههههههههههههههههههههههه

خوبین؟ من خوب ... نمیدونم هستم یا نه. آخه چند روزه که نرفتم تیمارستان. 

یه سوال تا حالا تیمارستان رفتین؟

من؟  تا دلتون بخواد . روزبه. امین آباد. آزادی. نواب صفوی. ایرانیان و...

 

ببینم مترو سوار شدین . به به همه مترو بازن. دیدین که یه تیمارستان سیاره. توی ایستگاه وقتی در باز میشه آدما مثل آهنربا هم قطب همدیگرو دفع میکنن. یکی هل میده تو یکی هل میده بیرون. خیلی باحاله

 

وقتی میخوای سوار بشی باید اولا دیونه تمام عیار باشی.

دوما در ورزشهای رزمی حرفه ای باشی

همچون =  پرش از روی جوب بزرگ . کاراته با کمربند سگگ دار بزرگ.

ژیمناستیک البته ژیملاستیک تیوبلس یا تیوبدار بهتره چون بعدن میشه بادش کرد.

پرتاب آدم با مانع. شنا و زیرآبی برای حبس نفس برای مدت طولانی.

 بارفیکس با یک دست و...

ساعت هفت صبح . بالاخره سوار میشی . کمک له شدم. کسی دست چپ منو ندیده .

آییی کور شدم آقااااا  مواظب باش شصت پات رفت توی چشمم. مامان .
من مامان مو میخوام کمک. من میخوام پیاده شم .
( دکمه قرمز برای صحبت با اپراتور)

بیپ

- بله بفرمایید
آقای خلبان جون مادرت لنگرو بنداز میخوام پیاده شم
- آقا شما حالتون خوبه؟
ممنون مرسی شما چطوری؟
- مزاحم نشید. تق
بی ادب. آخ جون خشکی . رسیدیم. در باز میشه

وای اینو یادم رفته بود برای پیاده شدن علاوه بر موارد بالا
باید سه سال بپیش بروس لی کار کرده باشی .
هفت سال هم توی معبد شائولین ریاضت کشیده باشی.
منم بلد نیستم باید صبر کنم که قطار برسه ایستگاه آخر.


راستی گفتم قطار تازه یادم افتاد که میخواستم چی بنویسم. درباره قطار زمان

وقتی سوار ترن که هستی وقت خیلی دیر میگذره همش تو این فکر هستی کی  میرسی. 

 البته در این موقعه وجود یه هم صحبت خیلی کمک میکنه. یه روز
 اگه وقت کردین نیم ساعت توی ایستگاه وایستین ببینین چه خبره.
ترنها تند تند پشت سر هم میان و میرن . یه عده بدو بدو میرن که سوار شن
یه عده هم با کله میپرن روی پله برقی که برن بیرون.
البته قطار کرج که فرق میکنه همه منتظر سوت داور هستن تا دوی ماراتون راه بندازن.

این همه قطار این همه آدم  کجا میرن چی کار میکنن . تا حالا بهشون توجه کردین.
به کاراشون . به شخصیتشون. به گذشتشون به آینده شون .
یه پیر مرد افتاده که روزگاری برای دید زدن دختر همسایه از دیوار راست بالا میرفت
  یا جونی که توی خیابون یه چرخ میزنه فردای روزگار از فرط پیری روی چرخ دستی میزارنش و...

زیاد فکر نکنین . آخه دیونه ها که فکر نمیکنن.
بازم میگم  آخه دیونه ها دارین چی میخونین

واقعا که دیونه هستین

یه شعر از مانی مینویسم درباره  همین موضوع . ببینین چطور توصیف کرده

 

در کوپه قطار
          دو زن نشسته فرارویم.
یکی مچاله در پنجه کهنسالی
یکی ستاره شاداب مشرقی
قطار، در سکوت تونل میکشد.


پیرزن را
           چهره چروکیده
                     به واپس ورق میزنم
در جستجوی سیمای جوانسالی اش
                     و نمیابم.
چیزی زیبا در این جهان گمشده ست.
گلبرگهای تازه زیبایی را

          در چهره شکفته دوشیزه
                    به پیش ورق میزنم
در جستجوی سیمای پیری اش
                      و نمیابم.
چیزی تلخ در نفسهای زمان نهانست.

آینه ام را
چهل بار به واپس ورق میزنم

تا سیمای نخستین خویش را بلکه بیابم
و چهل بار به پیش
          در جستجوی چهره مرگم
                     و نمیابم.
پرسشی وهمناک در هوش پنهان دقایق هست.

با آنکه قَدَری نسیتم
میدانم اما که ما را تقدیری نیست
مگر طراوت خود را
            قطره قطره
                       بر لبان خشک زمان بپاشیم
و مرگ خویش را
           جرعه جرعه
                       از پستان آن بنوشیم.

در کوپه قطار
دوشیزه ای که بی خبر از پیری
           سرخگلی بر گیسوانش نشانده
و زنی پیر که در جستجوی مرگ
           سر بر سکوت خویش خمانده.

در قطار زمان

گویی که منم که در برابر خود نشسته ام.
                                                  مانی ( مهرماه 1369)



نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 2:24 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


واگویه های پنهان

کدام چشمه
            از آبهای خویش تواند نوشید؟
از سیبهای خویش کدامین درخت
                     تواند چشید؟
کدام آفتاب
         امواج رخشه های پراکنده را
              واپس تواند آورد؟
( زیبایی تو نیز
           بر روزگار تیره من تابید

                        بی آنکه واپس آید؟)
کدام
با من بگو کدامین کشته
          آوای واپسین و
               پیمانه شکسته جانش را
                   بدست، باز تواند آورد؟
(و روزهای من نیز
          سوی نهایتی که تویی آمدند و
                باز نگشتند!)

ای آنکه هستی ات را
        در مجلس بزرگترین آرزو
 در لحظه های منجمد اعتماد بخشیدی 
غمگین مباش، زیرا
            بخشاینده را
                 تلخ تر از چشمدلشت
                       مرگ نیست!
من خود

ابری غریب را دیدم

که در غم بارانهایی
           کز دست رفته بودندش
                      یکریز میگریست
و شگفتا
با اشکهای افزونتر
           از خویشتن فزونتر میکاست!



نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 ساعت 14:16 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


سلامی دوباره

سلام دیونه ههههههههههههههههههههههههههههههههههها
حالتون خوفه. میدونم که حسابی خوشحال شدین. هان  چی  نشنیدم دوباره بگو  چرا؟!!!!
یعنی شما نمیدونید. خوب دیونه ها چون من دوباره اومدم

شاد باشین خوشحالی کنین. بپرین بالا نه نه نه
 (نپرین اول برین بیرون بعد بپرین چون کلتون میخوره به سقف اون وقت خدای نکرده

مختون ضربه میخوره  زبونم لال عاقل میشین)
خوب خوشحالی بسته. اما تو  آره با خودتم  یادت باشه که اصلا تکون نخوردی
عیبی نداره شاید حوصله نداری

بگذریم

سلام سلام دوستان خوبم سلام عزیزان سلامی به گرمی آفتاب سلامی به زیبایی شما

سلامی به بلندی بیل سلامی به صافی ماله به تیزی شاقول به سرعت فرقون رو بردار بیار این سیمان رو ببر. پسر اون آجر بنداز بالا ..

اِاِاِاِاِاِاِاِ چی شد اینجا شد بنایی

بیخیال.

امروز بعد از مدتها اودم نت  یه سری هم به وبلاگم زدم. از دوستان قدیمی که خبری نیست اما یه دوست جدید پیدا کردم. ( همیشه بهار )  هنوز نتونستم وبلاگش رو بخونم حتما این کارو میکنم.

نمیدونم میتونم دوباره ادامه بدم یا نه چون دیگه زمانی برای نت ندارم. زندگیم شده کار البته خودم راضیم

راستی دوتا موضوع هست که باید بگم

اواخر خرداد بود رفته بودم بانک که با یکی از آشنایان قدیمی برخورد کردم. خیلی خوشحال شدم بعداز حدود یکسال میدیدمش. مادر یسنا بود . کلی سلام احوال پرسی کردیم. دوتا خبر بهم داد

اول اینکه یکی از دوستان دوران هنرستانم  پدر شده . یه دختر خوشگل

دوم اینکه یسنا خانم رفته سرخونه زندگیش . خیلی خیلی خوشحال شدم براش آرزوی خوشبختی میکنم امیدوارم که عاقبت بخیر بشه

من دیگه با هیچکدوم ارتباط ندارم  اینا رو نوشتم که اگه یه زمانی اومدن اینجا  بدونن که من به فکرشون هستم.

داداش متین هم که با نت خداحافظی کرده اما تلفنی ازش با خبرم. بعضی وقتها هم بتونم به دیدنش میرم

بسته دیگه خستتون کردم. اگه دیر دیر آپ کردم ناراحت نشین. چون وقته کمی دارم

امیدوارم که بتونم فعال باشم

برای همتون آرزوی سلامتی میکنم

تا دیدار بعد یا حق



نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 19:55 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


هیچکس

هیچکس برای دیدن من نمیآید  در انتهای زمان گم شده ام
و چشمان گریانم نابینا گشته
هیچکس دلش برای تنهایی ماه نمیسوزد
هیچکس نمیخواهد باور کند
که ماهی قرمز خانه مادر بزرگ خواهد مرد!
هیچکس برای پرپر شدن شقایق خانه مان اشک نمیریزد
هیچکس سراغ غمگین ترین عشاق دنیا نمیآید
دلم تنهاست  روحم تنهاست
احساسم شکسته شده و خنجر فرو رفته از قلبم خارج نمیشود

هیچکس نیست که قلبم را با نخ و سوزن محبت بدوزد
هیچکس زیر بازوان ناتوانم را نمیگیرد تا زمین نخورم
هیچکس سراغ ما را نمیگیرد!!!
هیچکس!!!



نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 19:45 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


خدایا

به من توفیق                                                                   

«تلاش در شکست» «صبر در نومیدی» «رفتن بی همراه»
«
جهاد بی صلاح» «کار بی پاداش» «فداکاری در سکوت» «دین بی دنیا» «مذهب بی توام» «عظمت بی نام» «خدمت بی نان» «ایمان بی ریا» «خوبی بی نمود» «عشق بی حوس» «تنهایی در انبوه جمعیت»
«
دوست داشتن بی آن که دوست بداند»

عطا کن



نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 ساعت 11:30 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


بالاخره تموم شد

                                     سربازی رو میگم



نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385 ساعت 18:27 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


عشق نمي پرسه تو كي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله مني.
عشق نمي پرسه اهل كجايي؟ فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي كني.
عشق نمي پرسه چه كار مي كني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته .
عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با مني .

 عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه:
دوستت دارم



نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 ساعت 16:24 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


یه چیزی در مورد { تولد داداشیم }

تولد تولد تولد تولد تولد تولد
تولــــــــــــدت
مبــــــــــارک

      


داداش متین از صمیم قلب تولدت رو تبریک میگم.

   

امیدوارم همیشه و همه جا سربلند و موفق باشی
انشاالله صد سال عمر کنی
اومدی تهران یه کاددو خوشجل تقدیمت میکنم.
راستی الان همه باید شاد باشن نخ سوزن خودت

                   اینا از خوشحالی مست کردن

داداشی مواظب خودت باش. منتظرت هستیم

 



نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 ساعت 19:25 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


لــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــذتی که همراه با زشتی باشد خوشحالی ندارد
                                                                                                آگاه باشید
لــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــذت محو میشود و حــــــــــــقـــــــارت
بجا میماند



نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384 ساعت 17:38 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


    زنـــــــــــــــــــــــــــــــدگی محل شنا نیست
               زندگـــــــــــــــــــــــــــــــــــی شناگریست که در
                        دریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای ژرف ما آدما غرق شده


نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384 ساعت 15:58 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


گویند:

                                  دنیا دو روز است
                                                  یک روز برای تو 
                                                                  و یک روز بر علیه تو

اگر برای تو بود مغرور مشو
واگر بر علیه تو بود صبر داشته باش



نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384 ساعت 18:9 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


ياري مان كن تا دير قضاوت كنيم و زود ببخشيم
ياري مان كن تا شكيبايي،همدلي،مهرباني كنيم



نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 19:15 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


خدایا مرا آن ده که مرا آن به


حرف دلم :
خدایا هدفم از زندگی کمک به خلقته. کمک کن که پیروز باشم و شرمنده خلقت نشم.
موفقیت دوستان و آشنایان یعنی خوشبختی من. خدایا کمک کن همشون به هدفشون برسن. موفق باشن.مشکلاتشون رو رفع کن. همشون سلامت باشن.
خدایا منو ببخش که گاهی وقتا ازت دور میشم. خدایا مواظب مامان و بابام باش.
خدایا دو نفر رو توی این دنیا دارم که حاضرم جونمو براشون فدا کنم. تمنا میکنم کمکشون کن موفق باشن. برای همیشه کنارم باشن. همه درد و بلاها رو ازشون دور کن.هیچ وقت اونا رو ناراحت و غمگین نبینم. کمکم کن که بتونم براشون مفید باشم. از گناه و معصیت دورشون کن. روح و جسمشون سلامت باشه. بهشون آرامش روح بده.
داداشیم یه بیماری داره میخوام که شفاش بدی. حاضرم که دردش رو به جون بخرم.
عزیزم مهربونم همه هستیم آره اونو میگم اونی که یه بار شفاش دادی اونی که رضا جون شفاعتش رو کرد.اینبارم لطفت رو شامل حالش کن. قسمت میدم که همه دردها رو از وجودش دور کنی. همیشه سلامت باشه .
خدایا خودت میدونی که بی ریا دارم باتو حرف میزنم. اینو گفتم که بعضی ها فکر نکنن دارم خود نمایی میکنم.

خدایا خدای مهربون خدایی که بنده هاشو دوست داره. بنده هایی که خوبیشونو میخواد خواهش میکنم مسیری پیش رومون بذار که به صلاحمون باشه و باعث نشه که از تو مهربون دور بشیم . 
روی این بنده حقیرت رو زمین ننداز.به لطف و کرامتت محتاجیم.

دوستتون دارم



نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384 ساعت 16:42 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


يه چيزي در مورد { ..::: خودم :::.. }

بع بع بع بع......ع...ع.. ب...عع...ع ب..ع...ع................ع پخ پخ ( بيچاره )

عيد قربان مبارك

سلام ديونه ها ازتون ممنونم كه اين طرفا پيداتون ميشه
امروز اومدم كه در مورد خودم مطالبي در وكنم. كه با كلاسش ميشه بيو بيو چي بود ..
بيو شيمي نه نه بيو متالو‍ژي
اي بابا اينم كه نيست. بيوه هه هه اين كه به من ربط نداره حالا نميدونم چي بود
چند وقت پيش تولدم بود اما وقت نداشتم بيام نت . اون چند كلمه هم كه نوشتم براي اين بود كه
گفتم حيفه روز تولدم آپ نكنم
البته روز تولدم خونه نيومدم. آهان يادم اومد ميشه بيوگرافي . ديدين بلدم. فكر كردين من نوفهمم. درست فكر كردين
اوه من كي بيدم ؟ نودونم خوب بيييييييد

خب بريم سراغ بيوتلگرام اوه چيز شد همون بيو گرافي
اسم: محمد
شهرت: اسم بزرگ خاندان
نام پدر: خودش
قد: يه چيزي در حدود ۱۰۹/۰ مايل - يا ۱۷۵/۰ كيلومتر- يا ۵/۱۷ دسي متر- يا ۵۲۲/۰ يارد -
يا ۷۴/۵  فوت - يا ۹۸/۶۸  اينچ
وزن: چيزي در حدود چند كيلو و 760 گرم
رنگ پوست: ته گرفته
رنگ چشم: قهوه اي مايل به بنفش
رنگ مو: خَره مايي اوه اشتباه شد خُرمايي. البته ديگه رنگ و رويي نمونده. بهتر بگم مشكي با مخلوط سفيد
سال تولد: ؟=9-4÷1+362-26+49-86+568
شغل: فعلن دوران بدبختي
مدرك تحصيلي: ديپلم مكانيك
تعداد خواهر و برادر: فقط دوتا داداش
رنگ مورد علاقه: مشكي
ميوه : توت فرنگي
حيوان: بزززززززززغاله
تيم فوتبال: جوراب فروشان اداره گاز
ورزش: پرتاب جانباز با ويلچر. ( مدال هم گرفتم البته در سطح كشوري )
بازيگر سينما: لئوناردو احمدپوراصل لندني ( دیدینش سلام منو برسونین )
دختر: دیگه سوال سیاسی نپرس دیگه اهه
كامپيوتر: شبيه سازي شده جزء كوچكي از مغز
تلویزيون: مزخرف
راديو: باهاش حال ميكنم. ( آخه با مخاطبش خيلي خودمونيه. راحت حرفش رو ميزنه )
كتاب: نباشه ميميرم ( البته كتابي باشه كه چيز جديدي يادم بده كه قبلا بلد نبودم )
خانه: قفس آدما
تلفن: صدا به دور بر. وسيله اي كه 24 ساعته بايد اشغال باشد
بالش: آخ خوابم وياد
پشه: بهش رو بدی باند فرودگاه میخواد
آسمون: سرفم گرفت چقدر دوديه
بسته ديگه خسته شدم
يكشنبه دوازدهم دي ماه سال شصت و يك شمسي برابر با هفدهم ربيع الاول 1403 قمري
مطابق با دوم ژانويه 1983 ميلادي .
ساعت حدود 11 صبح. بيمارستان فرح ( كه اسم جديدش اکبر آبادی ) واقع در مولوی.
يه نوزاد پسر به دنيا اومد. ايييي بابا چقدر وق ميزنه بسته ديگه كر شدم. آره من بدنيا اومدم.
به پيشنهاد خانواده پدرم ( مادرش ) قرار بود اسم منو قاسم بذارن

واي اگه اسمم قاسم ميشد چي. اما به لطف پروردگار من نجات پيدا كردم. به مناسبت اينكه روز تولد حضرت محمد بدنيا اومدم. اسمم شد محمد. البته اين تنها دليل نبود. دليل دوم اينكه روي ساق پاي چپ مامانم خال يا بهتره بگم لكي وجود داره كه مادرزاديه.
اگه درست بهش توجه كني نوشته شده محمد. من خودم باورم نميشد اما واقعي بود. به بعضي ها كه گفته بودم باور نميكردن اما وقتي ديدن دهنشون وا موند.
خدايا شكرت از دست قاسم راحت شدم.
نميدونين چه حالي ميده . روز تولد حضرت محمد بدنيا اومدم به همين خاطر سالي دوبار تولد ميگيرم. يه بار تولد خودم يه بارم تولد حضرت محمد.
به قول يسنا جونم فوز دلتون
سرعت در زمان: آغاز زندگي . طفوليت . كودكي .بيشتر از 70 درصد دوران كودكيم خونه مامان بزرگم ( طرف مادرم ) بودم.
چه دوراني بود . از ترس از وحشت زير پتو مخفي ميشدم گوشامم محكم ميگرفتم. هر روز صداي هواپيما مياد. چهار سالم بود كه از نزديك انفجار يه موشك رو ديدم. پناهگاه. تموم شد سال 68 اول دبستان . چقدر شيرين بود. عاشق كتاب بودم .
هميشه كتابهاي خالمو كش ميرفتم.خرداد 68 كارناممو گرفتم خوشحالم اما همه ناراحتن دارن گريه ميكنن. همه همه . چي شده ؟؟؟؟؟     ..............امام مرد................
دوران ابتدايي چقدر سريع گذشت. كلاس پنجم بودم كه دوچرخه
BMX 16 خريدم. توي محل چه پوزي ميدادم.
کوچ کردیم. تهرانسر. چه جای با کلاس و آرومی بود( اون موقعه ها ). ساكن شديم
خيابان 23 ساختمان ۱/۴ طبقه دوم . خونه قشنگي بود
تابستون . من كلاس زبان ميرفتم حسابي راه افتاده بودم. دوران راهنمايي. 
يه بهار... اولين نامه عاشقانه دستم رسيد . بد موقعه اي بود سال سوم راهنمايي بودم باعث شد دو تا تجديد بيارم. خودمو خلاص كردم.حوصله شو نداشتم.راحت شدم .
حالا درس
دبيرستان . سال اولش تموم شد يه آزمون بپر توي هنرستان بهترين دوران زندگيم.
پيدا كردن سه تا دوست كه برام مثل برادر بودن سجاد. محمد. مازيار. اواسط سال دوم رفت و آمدهاي خانوادگي شروع شد.
اولين دعوت از طرف سجاد. اونروز چقدر خوردم. مازيار و محمد داشتن آتيش ميگرفتن. بعدش نوبت من بود. و بقيه...
سال سوم سجاد عاشق شد . سارا . برو بيايي داشت. مازيار هم كه بلاي جون دخترا بود. من و محمد هم كه تو نخ روزگار خودمون بوديم.
همگی با هم پيش ميرفتيم اما يواش يواش وضعيت خراب شد . اول محمد ديپلم گرفت . بعد سجاد . بعد من . مازيار هم كه ..........
كه هيچ وقت نتونست بگيره.
سجاد رفت سربازي . محمد دانشگاه بندر انزلي قبول شد. منم ميرفتم آموزشگاه بعدشم سركار.مازيار هم آواره روزگار سركار ميرفت اما با رفيقاش بود كه لعنت به اون رفيقاش.
سجاد رو تنها نذاشتم هر چند روز يكبار زنگ ميزدم. چند بارم رفتم شمال پيش محمد.
با مازيار مغازه زديم اما چند ماه بيشتر دوام نياورد.
برجهاي دوقلو اومدن پايين ما هم كركره رو آورديم پايين.

گذشت. روزگار چرخش پنچر شد. ايست بايد پنچري بگيريم. پسر اون آچارو بده. آچار 21 رو بده حواست كجاست. جك و بخوابون تموم شد. رووشن کن بریم 
بيشتر وقتا ميرفتم به پدر بزرگم كمك ميكردم. سال 81 آخراش بود. سجاد سربازيش تموم شد. صد دفعه بهش گفتم زود زن نگير .
آقا كارتش رو نگرفته زير سرش بلند شد. خلاصه رفتيم عقد كنون. همه فاميلاش مارو تحويل ميگرفتن. مازيار از هيچي خبرنداشت اما محمد باخبر بود.
مراسم جالبي بود. منو مامان باهم رفته بوديم. بيچاره مامان غريب بود. كسي رو نميشناخت. اما نه يكي هست . دوست خواهر سجاد كنار مامان بود. با خانوادش اومده بود.
آماده ه ه
   بپررررررررررررررررر . فردا دوباره جشنه محمد هم اومد.
گذشت . سال 82
ارديبهشت بدترين ماه بود. بعداز برگزاري مراسم ختم يكي از فاميلا.برگشتيم خونه حسابي خسته بودم . 17 ارديبهشت. شب نسبتا آرومي بود . خوابيدم .
يه خواب وحشتناك ديدم. اما نه واقعيت بود. ساعت 5 صبح. داستان پرواز بود. پرواز آدما.
5:20 خونه مازيار اينا . باورم نمیشه براي هميشه رفت. خيلي سخت بود.
مراسمش رو به گردن گرفتم با كمك بچه ها همه كار را رو كرديم. از بچه هاي نزديك
نذاشتم كسي لباس عزا بپوشه. همگي كت و شلوار . پيراهن سفيد با كرابات سرمه اي . رفت. ... اما خیال روش همیشه همره ماست
تير ماه شمال مراسم جشن سجاد. خوش گذشت اما جای یکی خالی بود . دلتنگی میکردم اما نمیدونستم برای کی. شاید مازیار. اما نه یه حس دیگس...........
سال 83 بازم مشغول كار هستم. تابستون. جشن عروسي سجاد.
ديونه ها دارين چي ميخونين شد دفتر خاطرات.
تير ماه عهد بستم با..... خدایا هیچ وقت ازم دورش نکن.خدایا مراقبش باش.
ديگه بسته الانم كه اينجام خدارو شكر .   خدایا شکرت

نميدونم چي شد آخه اين بيوگرافيه يا بيو خاطرافي
بابا شما ديونه ايد كه داريد ميخونيد.

يسنا جونم و متين عزيزم دوستتون دارم


مواظب خودتون باشين
فداتون بشم
يه ديونه





نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384 ساعت 21:50 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


یه چیزی در مورد { هيچي }

سلام
الان نمیخوام آپ کنم

فقط میخوام از یسنا جونم تشکر کنم

عزیزم خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم که حالت بهتره
و امروز سرحال بودی. شیطونکم فدات بشم

خوب اگه خدا بخواد فردا آپ میکنم.البته آخر شب. خوشحال میشم اگه سر نزنین
آخه میترسم سرتون بشکنه
نمیدونم شما هم این مشکل دارین یا نه آخه کامنت هیچکس رو نمیتونم باز کنم
حالا نمیدونم مشکل چیه. از بلاگفاست یا سرور اینترنتمه
خلاصه اگه براتون نظر ندادم دلیلش اینه
 خب تا بعد

متین جان خبری ازت نیست نگرانت شدم.

یسنا جون مواظب خودت باش

نانازم فدات شم
یه دیونه
۲۲:۴۵
متین جان الان دیدم که آپ کردی اما شرمنده نمیتونم نظر بدم چون باز نمیشه
داداشی خوشحال شدم آپ کردی. برات میل زدم. ما رو بی خبر نذار
تو هم نگران نباش مطمئن باش ما کنارت هستیم. البته اگه من زیادی نباشم
داداشی قرار نیست دلت بگیره ها گفته باشم

یسنا جون تو هم نظر دادی مرسی. مرسی عسلم من خوبم
خب من برم دیگه
فداتون بشم
یه دیونه



نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1384 ساعت 22:28 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


یه چیزی در مورد { ..::: تولدم :::.. }

سلام دیونه ها سلام
خوفید
اومدم بگم که امروز یعنی ۱۲ دی
تولدمه
اون شمارش معکوس هم برای تولدم بود
راستش وقت نداشتم تا هروز شماره بزنم
الان کلی مطلب داشتم که بنویسم اما بمونه
برای یه وقت دیگه. الان فرصت ندارم

تولدم مبارک


اینم کیک تولدم البته توی دنیای مجازی



از داداش متین و یسنا ممنونم که به فکر من هستن.

همچنین از
یسنا بی نهایت ممنونم. چون این چند روز

از حضورش فیض بردم. اصلا همراهی اون برام یه افتخاره

میخوام همه بدونن که وقتی خنده
یسنا
رو میبینم

دیگه از این دنیا هیچی نمیخوام. بخدا دارم واقعیت رو
میگم. وجود اون یعنی هستی من

یسنا نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم

کلمات قادر نیستن احساس منو بیان کنن
ساده بگم متشکرم

مطمئن باشید در این رابطه حتما دوباره مطلب مینویسم
مواظب خودتون باشید
اما خیلی خنگ هستید که مییاید اینجا
تا بعد



نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1384 ساعت 0:22 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


یه چیزی در مورد { تعداد بازديدها }

هااااااااااااااااااااااااااااا
سلام .چطورین. خوبین
میگم که دیروز کنتور بازدیدها روی ۶۲۰ بود اما امروز رسیده به۱۰۶۷
یعنی یه روزه ۴۰۰ بار این سایت بازدید شده
بابا یعنی اینقد محبوب شده
اما نه فکر کنم کنتور قاطی کرده
راستی امروز شد

۶

یادتون نره

یسنا جونم دو شغله شده
امیدوارم موفق باشه. اما یه جورایی نگران سلامتیش هستم
الان اولشه انرژی داره اما رفته رفته روش اثر میذاره. میترسم که ..........
خدا نکنه.
دیونه روانی مواظب خودت باش

متین جان مطلبت هم جالب بود . در اولین فرصت منم در این رابطه یه مطلب مینویسم

چیزی برای گفتن ندارم
تا بعد برید بمیرید



نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1384 ساعت 21:52 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


یه چیزی در مورد { .:: دي ::. }

!!!  اخطار به همه !!!

دی ماه از راه رسید مواظب باشید
خب از الان شمارش معکوس شروع ميشه. بشمرید البته معکوس

۱۰


راستی یکشنبه هم تولد حضرت مسیحه
الان دنیای اطراف ما چه خبره. همه در جنب و جوش هستن
یادتون نره فردا میشه

۹

حالا آخرش میفهمید قضیه چیه
امروز بیست و دوم دسامبره تا اول ژانویه چیزی نمونده
هوا سرد شده . زمستون دو روزه که اومده چترش رو پهن کرده
وای چه فصل خوبیه . همه یخ میکنن
البته
یسنا جونم از سرما خوشش نمیاد
چله بزرگه که هوا صاف بود. خدا کنه چله کوچیکه هوا برفی باشه
این ماه کوچیکترین ماهه آخه از دوحرف تشکیل شده
دال و ی
دیدین راست گفتم
فعلا همین قدر بسته

داداش متین از نظرت ممنونم . چشم نهایت سعی ام اینه که یسنا جونم رو تنها نذارم
اما خودت میدونی که زمان من چقدر محدوده. تشکر که به فکرش هستی

یسنا جون مواظب باش زیادی ولخرجی نکنی. بی خیال دیماهی ها.
البته آبجی و بابا قضیه شون فرق میکنه. راستی امروزم که
تولد باباست. تبریک بگو
به این داداش
متینت هم بگو اینقد دلش نگیره
بگو هواسش رو جمع کنه یوقت دیدی رفتم خودم دلش رو گرفتم
هاهاهاهاهاهاهاهاهاها
خوب عزیزکم مواظب خودت باش
فردا هم یادت نره
فدات شم
یه دیونه

یکساعت بعد

بعد از تلفنی حرف زدن با یسنا جونم


یسنا کجایی که منو وکشتن
این دوتا رو میگم دیگه . براشون کرم وریختم . دوتایی افتادن به جونم
تازه یه چیزی حامد هم کمکشون کرد
اما یه حالی وده . وقتی کرم میریزم دیونه میشن
الان مهیزاد داشت سره سعید رو میشست ( سعید بخاطر دستش خودش نمیتونه )
منم خیسشون کردم . سعید نمیتونست تکون بخوره . موهاشو گرفته بودم میکشیدم
داشتیم یه چیز میخوردیم ( نمیگم که دهنتون آب نیفته ) سهم اونا رو هم کش رفتم
اینقد چرت و پرت گفتم . همش پریدم وسط حرفاشون .
نمیذاشتم مهیزاد یه کلمه هم حرف بزنه. پارازیت 
وای چقدر کرم ریختم

كرم ريزون 
آخ آی اوی  همه جام درد میکنه . تا میخوردم  زدنم
یسنا جون من نمیدونم باید همممممشو تلافی کنی
اینا منو تنها گیر آوردن
بعدشم همه بهت سلام رسوندن

یسنا جون یه دنیا  نه نه نه کمه به اندازه تمام هستی اییی بازم کمه
چی بگم  به اندازه ای که توی این دنیا جا نشه
ازت ممنونم که زنگ زدی . بخدا خیلی خوشحال شدم
مرسي مرسي مرسي مرسي مرسي
يسنا جون مرسي
مواظب خودت باش ديونه
فدات شم
يه ديونه



نوشته شده در جمعه دوم دی 1384 ساعت 20:54 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


..:: يه چيزي در مورد { يــلــدا } ::..

                                       عجب شبيست فردا             شب شكم است فردا
                              ميوه ها رو ببين چه خوش             آب و رنگ است فردا
                                             ما ها رو بگو چه             دلدرديست فردا
                                                   حالا بگو چه             شبيست فردا
                                من ميدونم چه شبيست             شب يلداست فردا

سلام به ديونه هاي نفهمي كه ميان اينجا. خوبين؟ خب به من چه. من كه خوبم حسابي.
خب به شما چه. راستي به شعر بالا توجه كردين . خيلي بيخوده نه. بیشتر
به چرت و پرت ميخوره تا شعر. البته به شما ربطي نداره ها

 
اول اينكه پيشــاپــيش اين شب رو به
يــسنـا جونم خيلي ويژه تبريك ميگم
و اميدوارم توي بلندترين شب سال شيرين ترين خاطره ها رو داشته باشه و
حسابي خوش بگذرونه. و همچنين داداش
متين . از خدا ميخوام كه
شب قشنگي داشته باشه و همه شما دوستاي خنگم
 

چه حالي ميده همگـي يـجـا جـمـع ميشن
شروع ميـكـنن به ميوه و آجيل و تنقلات خوردن . بعدشم هي
وررر  ميزنن.  همه اين خوردنيا يه بهونست تا فاميلا دور هم جمع شن.
اما الان كي اين كارو ميكنه . هر كسی با بچه هاش ميشينه توي خونه خودش.

اون موقعه ها كه كوچيكتر بودم يعني 7 يا 8 ساله ؛ شب چله رفتيم خونه مامان بزرگ .
آخر شب جمع شديم دور كرسي . همه بودن ؛ بابا بزرگم يه چاقو ميزد وسط شكم هندونه
واي اينقد رسيده بود كه خودش شكافته شد ؛ چه عطر و بويي .
حـمله ؛ اول نوبـتـه
بـچـه هـا بود چون كم طاقتن. آي ميخورديما. بعداز كلي خوردن بزرگترها شروع
ميكردن با هم صحبت كردن . ما بچه ها هم كه نگو زلزله به پا ميكرديم.
يادم ميـاد برف اومده بود اونـم چقـدر . تـوي حيـاط آدم برفـي درست
كرده بوديم ؛ دوتاي قد خودم الــبته خاله كوچيكم كـمـكمون كرد.
هوا حسابي سرد بود . فقط حال ميداد دور كرسي بشيني .
به قول معروف صله رحم انجام ميگرفت. هـمـه از
هـم ديـگـه با خبر بودن .اما الان مادر بزرگها
و
بابا بزرگـها فراموش شــدن.خــوده مـن
قبلا
زياد ميرفتم پيششون. اما الان
دو ماهميشه كه نديدمشون.
خب ديونه ها يادتون باشه زياد ميوه نخورين كه
دلـدرد بگـيـريـن. قبل از خوابيـدن هـم حتما
يــادتون باشه جيش كنين. مـخـصوصا
اگه هندونه خورده باشين.بـعـدشـم
كه اگه تونستين به بزرگترها تون
يه
زنگ بزنين اين شبو تبريك
بگين مطمئن باشين
خوشحال ميشن

ديگه هيچي . اِ اِ اِ اِ اِ بازم رسيديم به هيچي

دوستتون دارم

يسنا جونم مواظب خودت باش . خيلي ميخوامت
متين جان ( گوشت رو بيار كسي نشنوه : بابا تو هم عزيزمي )
مراقب خودت باش
راستي يادم رفت يسناي مهربونم و داداش گلم ممنون از نظراتتون

تا بعد
يه ديونه

 



نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384 ساعت 20:46 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


تولد امام رضا

یسنا جون آپ کرد

آخ جونم

فداش بشم

صبح اينقده خوشحال بودم يادم رفت
تولد امام رضا رو تبريك بگم. خب عيبي نداره الان ميگم

ولادت با سعادت ضامن آهو  آقاي غريب  يوسف ايران زمين رو به تمام عاشقانش تبريك ميگم

اميدوارم كه همگي سعادت داشته باشيم تا از نزديك ضريحش رو ببينيم و لمسش كنيم
الانه بري اونجــا اينقده شلوغه كه نميشــه تا در اصلي نزديك بشي. آدم له ميشه
سال سوم راهنمـــايي بودم كه از طرف مدرســـه با داداشم رفــتيم مشهد.
ارديبــهشـت ســال 75 بود.جـــــاتون خالي حسابــي حال كـــرديم .
خــلـوت بود چـه جور حتي ميتونستيـــم جــــلوي ضريـــح
دراز بكشيــم بــخوابيــم.سه حلقه فيلم عكاسي
پــر كرديــم .يــادش بخير چه فــازي داد
انشاالله قسمــت شما هم بشه



نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384 ساعت 9:34 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


سلام به یسنا

سلام دیونه ها خوفین
یسنا تو چهطوری خوفی . چی نشنیدم بلندتر بگو  چی آهان
به تو چه من من خوبم یا نه. مگه دکتری
چه خبرا خشک میگذره
اه چیز شد چیزه خوش میگذره
مامان اینا چطورن خوفن  اینوریا که خوبن ممنون که پرسیدی
خوف میبینم که هنوز اجازه تل زدن ندادی
میدونی دلم برای صدای گوش خراشت
( چیز شد اشتباه تایپی بید  گوش نوازت) تنگیده
میخوام صداتو بشنوم . برام ور بزنی
( ای بابا همش اشتباه تایپیده میشه) حرف بزنی
بخندی. تو گوشم داد بزنی. اینقده داد بزنی تا پرده گوشم پاره بشه بعد منم ازت دیـــــه میگیرم فک کردی زرنگی
دماغت رو میبرم بعد زوری میگم  که فین کنی اما تو دیگه
دماخ نداری هه هه 
خب من دیگه ورم  بسته . راستی امشو هم خونه نوویام
خوب دیگه کاری  باری  خواروباری   دفترچه بسیجی  کوپن باطله ای چیزی ندارین
من ورم
مواظب خودت باش

بای بای دیونه

 



نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384 ساعت 15:42 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


من امروز خیلی خوشحال بیدم

یسنا اومد جیگرشو

بخندیت : فیتیله دو روز خونه رفتن تعطیله ها ها ها ها ها
آخه برگه ها بازداشته
بیخیاااااااال

 



نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384 ساعت 17:46 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


عنوان ندارد

یه هواپیما میخوره زمین یه تعدادی هم تلف میشن
تعطیل رسمی اعلام میشه همه عالم و آدم تعطیلن. مرین گردش کوه
مهمونی و هزارتا خوش گذرونی.
اما ما بدبختها صبح تا شب توی خیابون پست میدیم
چند روزی میشه که خونه نرفتم یعنی نمیذارن چون آماده باش هستیم
پولام ته کشیده بود توی نت هم نمیتونستم بیام
دلم گرفته . امروز با هزار بدبختی تونستم بیام
اومدم اما  بدتر حالم گرفته شد
آلودگی هوا که داغونم کرده نمیذارن ماسک استفاده کنیم
از اون طرفم آماده باش خونه هم که نمیتونم برم
یسنا هم که دیگه نمیخواد بیاد
صبح ساعت ۶ تا شب مثل سگ وایمستیم آخرش میان تمام هیکلمونو قهوه ای میکنن
امروز حتی صبحانه هم ندادن اما ما باید به قول خودشون منظم و مرتب باشیم بدن کوچکترین
خطایی .
حالا نمیدونم کی اجازه بدن بریم خونه شاید دو یا سه روز موندگار باشیم
اگه آدم باشن موندن چیزی نیست اما دریغا آدمیت فراموش شده
یسنا هم که این چند روزه اصلا سر نزده
امروز فقط با این امید اومدم نت که خبری از یسنا بگیرم
ببینم که حالش خوب شده

وقتی نقطه امید من نا امید باشه من چه امیدواری میتونم داشته باشم



نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384 ساعت 11:55 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


ما يا شيطون

ميخوام مطلبي بنويسم كه شايد خوشتون نياد
در مورد عبادتهاي ما آدما يا بهتر ما مسلمونا
همگي خدا رو قبول داريم و ميدونيم كه بايد شكرگزارش باشيم به همون روشهايي كه خودش خواسته كه ما آدما هر وقت به مشكلي بر ميخوريم ياد خدا ميفتيم.
نماز يا نميخونيم يا وقتي ميخونيم يه خط در ميون ميشه
در صورتيكه اين وظيفه اصلي ماست
فرشته ها هم از مخلوقات خدا هستن كه تنها كارشون عبادت خداست
شيطون هم يكي از اوناس كه بهتر از همه همنوعاش خدا رو عبادت ميكرد
اما سرپيچي از يه دستور موجب شد خدا اونو از خودش برونه
حالا يه سوال :

به نظر شما شيطون گناهكارتره يا ما
فكر ميكنيد گناه كدوم يكي بيشتره
براي جواب بهتره به جمله زير توجه كنين

شيطان، انسان را سجده نكرد و ما خدا را



نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 ساعت 20:34 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


بسياري از انسانها شكوه و عظمت زندگيشان را مديون

مشكلات و ناراحتي هاي وخيم هستند



نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 ساعت 0:16 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


من كفش نداشتم و مدام شكايت ميكردم

تا اينكه روزي مردي را ديدم كه پا نداشت



نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 ساعت 0:16 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


الماس بدون سايش صيقل نميابد و انسان بدون سختي ها تكامل نميابد



نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 ساعت 0:13 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


آنچه توفان با هوا انجام ميدهد؛ نا اميدي با روح و جان آدمي ميكند.



نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 ساعت 0:11 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


تجربه معلم سختگيري است چرا كه نخست امتحان را برگزار

ميكند و سپس درسهاي لازم را به شما ميدهد



نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 ساعت 0:10 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


تجربه آن چيزي نيست كه براي شما اتفاق


ميافتد بلكه آن
كاري است كه شما هنگام بوقوع


پيوستن يك مسأله انجام ميدهيد



نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 ساعت 0:9 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


سنگهاي داخل رودخانه ميتوانند جاي پايي براي عبور شما

و يا مانعي براي گذشتن از آنجا باشد.


اين
نوع استفاده شماست كه به آنها ارزش ميدهد.



نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 ساعت 0:7 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


زندگي دشوار خواهد بود اگر قدمهاي بلند برداريد؛ اما اگر

آهسته و پيوسته در حركت باشيد زندگي همانند نوشيدن

 يك ليوان آب است



نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 ساعت 0:6 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت



Designed by Mohammad . Copyright © 2006-07 mdfi.blogfa.com