تبليغاتX
..::"" نوشته های یه دیونه ""::.. - داستانک - سفر عشق
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

تو همونی که با یک نگاش
میخوام بشم عاشق چشاش

اگه کسی بخواد تو رو بگیره
اونو میشونم سر جاش

آخه تو عزیز قصه هامی
آخه تو شعر روی لبامی

آخه جون تو بسته به جونم
اگه بری دیگه نمیتونم

آخه اسم تو رو که میارم
میشی همه دار و ندارم

از چی میترسی مهربونم
من که رو عشق تو موندگارم

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

داستانک - سفر عشق

 

عجیب سفریست ، سفر عشق

سفری دور و دراز در کسری از ثانیه

تنها و بی کس ، برای هیچکس

 

عاشقی میخواست به سفر عشق برود.

روزها و ماه ها و سالها بود که در چمدان میبست.

 هی هفته ها را تا میکرد و توی چمدان میگذاشت.

هی ماها را مرتب میکرد و روی هم میچید و هی سالها را جمع میکرد

 و به چمدانش اضافه میکرد.

او هر روز توی جیبهای چمدانش شنبه و یکشنبه  میریخت

 و چه قرنهایی را که ته ته چمدانش جا داده بود.

و سالها بود که خدا تماشایش میکرد و لبخند میزد و چیزی نمیگفت.

اما سرانجام روزی خدا به او گفت:

عزیز عاشق فکر نمیکنی سفرت دارد دیر میشود؟

چمدانت زیادی سنگین است.

 با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه میخواهی بکنی؟

عاشق گفت:

خدایا؛ عشق ، سفری دور و دراز است .

من به همه این ماها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سالها و قرنها ،

زیرا هر قدر که عاشقی کنم ، بازهم کم است.

خدا گفت:

اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است.

نه درنگ قرنها و سالها.

هیچ چیز با خودت نبر ، جز همین ثانیه که من به تو میدهم.

عاشق گفت:

چیزی با خودم نمیبرم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماهی و هفته ای را.

اما خدایا! هر عاشقی  

به کسی محتاج است.

به کسی که همراهیش کند.

به کسی که پا  به پایش بیاید.

به کسی که اسمش معشوق است.

خدا گفت:

نه ؛ نه کسی و نه چیزی

" هیچ چیز " توشه  توست و " هیچ کس " معشوق تو ،

در سفری که نامش عشق است

و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را  از او گرفت و راهیش کرد.

عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت.

جز ثانیه که خدا به او داده بود.

عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت.

جز خدا که همیشه با اوبود. 



نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 1:37 توسط یه دیونه
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت



Designed by Mohammad . Copyright © 2006-07 mdfi.blogfa.com